Wednesday, July 22, 2026

تخریب پل‌ها؛ تقویت سپاه یا مقدمه‌ای برای فروپاشی جمهوری اسلامی؟

یکی از پرسش‌هایی که این روزها درباره حملات به پل‌ها، جاده‌ها و سایر زیرساخت‌های ایران مطرح می‌شود، این است که آیا چنین اقداماتی واقعاً به تضعیف جمهوری اسلامی منجر می‌شود یا در نهایت به سود سپاه پاسداران تمام خواهد شد؟ این پرسش مهمی است و پاسخ به آن نیازمند نگاهی فراتر از آثار کوتاه‌مدت این حملات است. در نگاه نخست، این انتقاد کاملاً قابل فهم است. تجربه چند دهه گذشته نشان داده است که بخش بزرگی از پروژه‌های عمرانی و بازسازی کشور در اختیار قرارگاه خاتم‌الانبیا و شرکت‌های وابسته به سپاه قرار دارد. هر زمان جنگ، سیل، زلزله یا هر بحران دیگری رخ داده، میلیاردها دلار پروژه بازسازی به همین مجموعه‌ها واگذار شده است. به همین دلیل، برخی معتقدند تخریب زیرساخت‌ها در نهایت تنها به معنای ایجاد قراردادهای جدید، تخصیص بودجه‌های تازه و افزایش درآمد شبکه اقتصادی وابسته به سپاه خواهد بود. این استدلال از نظر اقتصادی بی‌پایه نیست. سپاه طی سال‌های گذشته نشان داده است که توانسته از بسیاری از بحران‌ها، از جمله تحریم‌های بین‌المللی، بیشترین منفعت اقتصادی را ببرد. تحریم‌ها باعث حذف بسیاری از رقبای بخش خصوصی شدند و فعالیت‌های واردات، صادرات، قاچاق، دور زدن تحریم‌ها و قراردادهای بزرگ دولتی بیش از پیش در اختیار مجموعه‌های وابسته به سپاه قرار گرفت. از این منظر، برخی معتقدند که حتی جنگ نیز می‌تواند به گسترش نفوذ اقتصادی این نهاد منجر شود. اما این تنها یک روی ماجراست. برای ارزیابی درست باید ابتدا به این سؤال پاسخ داد که هدف از تخریب پل‌ها و زیرساخت‌ها چیست. اگر این حملات صرفاً برای وارد کردن خسارت اقتصادی یا نمایش قدرت انجام شوند و برنامه سیاسی و نظامی مشخصی پشت آنها وجود نداشته باشد، این انتقاد می‌تواند کاملاً وارد باشد. در چنین شرایطی، مردم با زیرساخت‌های ویران، اقتصاد ضعیف‌تر و هزینه‌های سنگین‌تر مواجه خواهند شد، در حالی که بخش مهمی از پروژه‌های بازسازی دوباره در اختیار همان نهادهایی قرار می‌گیرد که پیش از آن نیز از اقتصاد جنگ و تحریم سود می‌بردند. اما در علوم نظامی، تخریب زیرساخت‌ها معمولاً هدف مستقلی نیست، بلکه ابزاری برای رسیدن به یک هدف بزرگ‌تر است. در جنگ‌های مدرن، لجستیک یکی از مهم‌ترین عوامل تعیین‌کننده پیروزی یا شکست است. بسیاری از فرماندهان نظامی معتقدند ارتشی که نتواند نیرو، مهمات، سوخت، تجهیزات و امکانات خود را جابه‌جا کند، حتی اگر از نظر تعداد نیرو بسیار قدرتمند باشد، در عمل توان ادامه جنگ را از دست خواهد داد. به همین دلیل، تقریباً در تمام جنگ‌های بزرگ، حمله به پل‌ها، خطوط راه‌آهن، انبارهای مهمات، مراکز ارتباطی، فرودگاه‌ها، بنادر، تونل‌ها و مسیرهای اصلی حمل‌ونقل، بخشی از راهبرد نظامی بوده است. هدف از این حملات، فلج کردن شبکه پشتیبانی دشمن است، نه صرفاً تخریب چند سازه عمرانی. سپاه پاسداران نیز برای انتقال نیرو، جابه‌جایی موشک‌ها، انتقال سامانه‌های پدافندی، رساندن سوخت، ارسال تجهیزات و هماهنگی میان یگان‌های مختلف، به همین شبکه لجستیکی وابسته است. اگر این شبکه دچار اختلال جدی شود، سرعت واکنش، توان پشتیبانی و قابلیت دفاعی آن نیز به شدت کاهش پیدا می‌کند. به همین دلیل، اگر حملات به زیرساخت‌ها بخشی از یک عملیات گسترده‌تر برای قطع خطوط تدارکاتی، جدا کردن مناطق عملیاتی از یکدیگر، مختل کردن فرماندهی و آماده‌سازی زمینه برای عملیات‌های بعدی باشد، این اقدامات از منظر نظامی کاملاً قابل توجیه خواهند بود. در تاریخ جنگ‌ها نیز نمونه‌های فراوانی وجود دارد که نشان می‌دهد موفقیت عملیات‌های زمینی بدون نابودی یا تضعیف شبکه لجستیکی دشمن تقریباً غیرممکن بوده است. در جنگ جهانی دوم، متفقین پیش از آغاز عملیات نورماندی، ماه‌ها پل‌ها، خطوط راه‌آهن و مراکز حمل‌ونقل آلمان را هدف قرار دادند تا امکان انتقال سریع نیروهای آلمانی به جبهه نبرد را کاهش دهند. در جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ نیز ائتلاف بین‌المللی پیش از آغاز عملیات زمینی، شبکه فرماندهی، ارتباطات، پل‌ها، جاده‌های راهبردی و زیرساخت‌های نظامی عراق را به شدت هدف قرار داد. در جنگ کوزوو نیز حملات ناتو بخش بزرگی از زیرساخت‌های لجستیکی ارتش صربستان را هدف قرار داد تا توان ادامه عملیات نظامی کاهش یابد. بنابراین، تخریب پل‌ها به خودی خود نه خوب است و نه بد؛ اهمیت آن به هدف نهایی این عملیات بستگی دارد. اگر فرض کنیم هدف نهایی تنها وارد کردن فشار روانی یا خسارت اقتصادی باشد، این نگرانی وجود دارد که پس از پایان درگیری، همان نهادهای وابسته به سپاه مسئول بازسازی شوند و از بودجه‌های کلان عمرانی سود ببرند. در چنین سناریویی، مردم هم خسارت جنگ را تحمل می‌کنند و هم هزینه بازسازی را می‌پردازند، در حالی که ساختار قدرت تقریباً دست‌نخورده باقی می‌ماند. اما اگر این حملات بخشی از یک راهبرد بزرگ‌تر برای فروپاشی توان فرماندهی و لجستیکی جمهوری اسلامی، تضعیف سپاه و فراهم کردن شرایط برای یک تغییر اساسی در ساختار قدرت باشد، آن‌گاه باید آنها را در چارچوب همان راهبرد ارزیابی کرد، نه صرفاً از منظر هزینه بازسازی. نکته مهم دیگری نیز وجود دارد. ساختار جمهوری اسلامی تنها بر پایه پادگان‌ها و تجهیزات نظامی استوار نیست. ستون اصلی قدرت آن، شبکه‌ای از فرماندهان ارشد، نهادهای امنیتی، بنیادهای اقتصادی، مجموعه‌های مالی، شرکت‌های وابسته و حلقه محدودی از تصمیم‌گیران سیاسی و اقتصادی است. تا زمانی که این هسته اصلی قدرت، منابع مالی، شبکه فرماندهی و توان تصمیم‌گیری خود را حفظ کند، بازسازی زیرساخت‌های تخریب‌شده نیز امکان‌پذیر خواهد بود. به همین دلیل، اگر هدف واقعاً تضعیف یا پایان دادن به حاکمیت جمهوری اسلامی باشد، صرف تخریب زیرساخت‌ها کافی نیست. یک راهبرد مؤثر باید هم‌زمان شبکه فرماندهی، مراکز تصمیم‌گیری، منابع مالی، توان اطلاعاتی، زنجیره تأمین و هسته اصلی قدرت را نیز هدف قرار دهد. در غیر این صورت، ممکن است خسارت‌های سنگینی به کشور وارد شود، بدون آنکه تغییری اساسی در ساختار قدرت ایجاد گردد. در نهایت، قضاوت درباره این حملات هنوز زود است. برای ارزیابی درست باید دید این اقدامات بخشی از یک راهبرد مرحله‌بندی‌شده برای از کار انداختن توان نظامی و لجستیکی جمهوری اسلامی است یا صرفاً مجموعه‌ای از حملات محدود و فرسایشی که هدف روشنی را دنبال نمی‌کنند. اگر حملات مقدمه یک عملیات بزرگ‌تر برای از بین بردن توان فرماندهی و نظامی جمهوری اسلامی باشد، تخریب حساب‌شده پل‌ها و مسیرهای لجستیکی می‌تواند از منظر نظامی اقدامی منطقی و حتی ضروری تلقی شود. اما اگر این حملات فاقد چنین راهبردی باشند، این احتمال وجود دارد که مردم ایران هزینه ویرانی را بپردازند، در حالی که نهادهای وابسته به سپاه از پروژه‌های بازسازی و منابع مالی جدید بهره‌مند شوند. بنابراین، پاسخ این پرسش نه در خودِ تخریب پل‌ها، بلکه در شناخت هدف نهایی و راهبرد کلی پشت این حملات نهفته است؛ راهبردی که تنها با گذشت زمان و آشکار شدن مراحل بعدی آن می‌توان درباره موفقیت یا شکستش قضاوتی منصفانه داشت.

Wednesday, July 15, 2026

جمهوری اسلامی؛ حکومتی که در حال منزوی کردن تنگه هرمز است

یکی از بزرگ‌ترین خسارت‌هایی که سیاست‌های ماجراجویانه جمهوری اسلامی به منافع ملی ایران وارد کرده، تنها جنگ، تحریم و انزوای بین‌المللی نیست؛ بلکه این سیاست‌ها به‌تدریج یکی از مهم‌ترین مزیت‌های ژئوپلیتیکی ایران، یعنی تنگه هرمز، را نیز در معرض کاهش اهمیت قرار داده‌اند. برای دهه‌ها، تنگه هرمز یکی از حیاتی‌ترین گذرگاه‌های انرژی جهان بوده است. بخش قابل توجهی از نفت و گاز کشورهای حاشیه خلیج فارس از این مسیر به بازارهای جهانی منتقل می‌شود و همین موضوع، جایگاه ویژه‌ای به ایران در معادلات منطقه‌ای و بین‌المللی داده بود. این موقعیت می‌توانست با سیاستی مبتنی بر تعامل، ثبات و همکاری، به یک مزیت اقتصادی و سیاسی پایدار برای ایران تبدیل شود. اما جمهوری اسلامی این سرمایه ملی را به ابزاری برای تهدید تبدیل کرد. تهدیدهای مکرر به بستن تنگه هرمز، حمله به کشتی‌های تجاری، توقیف نفت‌کش‌ها، افزایش تنش‌های نظامی و ایجاد بی‌ثباتی در خلیج فارس، کشورهای عربی و قدرت‌های اقتصادی جهان را به این نتیجه رسانده است که ادامه وابستگی به این آبراه، یک ریسک راهبردی است. نتیجه این سیاست کاملاً قابل پیش‌بینی است؛ هرچه ناامنی بیشتر شود، انگیزه کشورهای منطقه برای توسعه خطوط لوله، بنادر، پایانه‌های صادراتی و مسیرهای جایگزین نیز افزایش خواهد یافت. عربستان سعودی، امارات متحده عربی، عمان و دیگر کشورهای منطقه سال‌هاست سرمایه‌گذاری گسترده‌ای را برای کاهش وابستگی به تنگه هرمز آغاز کرده‌اند و این روند با هر بحران جدید سرعت بیشتری می‌گیرد. در آینده نزدیک، با توسعه این زیرساخت‌ها و تکمیل پروژه‌های در دست اجرا، بخش قابل توجهی از صادرات نفت، گاز و حتی واردات کالاهای اساسی کشورهای عربی می‌تواند از مسیرهای دیگری انجام شود. این بدان معنا نیست که تنگه هرمز کاملاً اهمیت خود را از دست خواهد داد، اما جایگاه انحصاری و قدرت راهبردی آن به‌طور محسوسی کاهش خواهد یافت. طنز تلخ ماجرا اینجاست که حکومتی که سال‌ها از «بستن تنگه هرمز» به‌عنوان یک اهرم فشار یاد می‌کرد، اکنون با رفتارهای خود، دیگران را به ساختن راه‌های جایگزین تشویق کرده است. در روابط بین‌الملل، هرگاه یک کشور از موقعیت جغرافیایی خود به‌عنوان ابزار تهدید استفاده کند، سایر کشورها تلاش می‌کنند وابستگی خود را به آن کاهش دهند. این یک اصل شناخته‌شده در اقتصاد و امنیت بین‌الملل است. کشورهای عربی سرمایه، فناوری و روابط بین‌المللی لازم برای اجرای چنین پروژه‌هایی را در اختیار دارند. آنها می‌توانند خطوط لوله جدید احداث کنند، ظرفیت بنادر خود را افزایش دهند، مسیرهای ریلی و جاده‌ای را توسعه دهند و تجارت خود را به سمت دریای سرخ، دریای عمان و سایر مسیرهای امن‌تر هدایت کنند. در مقابل، ایران نه‌تنها از مزایای این تحولات بهره‌ای نمی‌برد، بلکه ممکن است بیش از هر کشور دیگری از کاهش اهمیت تنگه هرمز آسیب ببیند؛ زیرا بخش بزرگی از قدرت ژئوپلیتیکی خود را بر همین موقعیت استراتژیک بنا کرده است. به بیان دیگر، سیاست‌های جمهوری اسلامی نه‌تنها کشور را درگیر جنگ، تحریم و انزوای بین‌المللی کرده، بلکه در حال از بین بردن یکی از مهم‌ترین اهرم‌های راهبردی ایران نیز هست. این سیاست‌ها ممکن است در آینده نزدیک نقشه تجارت و انتقال انرژی منطقه را به‌گونه‌ای تغییر دهند که وابستگی کشورهای منطقه به تنگه هرمز به‌مراتب کمتر از گذشته باشد. این بزرگ‌ترین شکست یک سیاست خارجی است؛ حکومتی که می‌خواست از موقعیت جغرافیایی ایران به‌عنوان ابزار فشار استفاده کند، در عمل باعث شده است دیگران برای بی‌نیاز شدن از همان موقعیت سرمایه‌گذاری کنند. تنگه هرمز سرمایه‌ای بود که می‌توانست با دیپلماسی، ثبات و همکاری، ثروت و نفوذ پایدار برای ایران ایجاد کند. اما جمهوری اسلامی آن را به ابزاری برای تهدید و بحران تبدیل کرد؛ و نتیجه چنین سیاستی چیزی جز کاهش تدریجی اهمیت راهبردی این گذرگاه و از دست رفتن یکی دیگر از مزیت‌های ملی ایران نخواهد بود.

تخریب پل‌ها؛ تقویت سپاه یا مقدمه‌ای برای فروپاشی جمهوری اسلامی؟

یکی از پرسش‌هایی که این روزها درباره حملات به پل‌ها، جاده‌ها و سایر زیرساخت‌های ایران مطرح می‌شود، این است که آیا چنین اقداماتی واقعاً به تض...