Saturday, May 24, 2025

جمهوری اسلامی در آستانه سقوط، در بن‌بست مذاکرات رم

در پی پنجمین دور از مذاکرات غیرمستقیم میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده که به میزبانی سفارت عمان در رم برگزار شد، بار دیگر روشن شد که شکاف‌های بنیادین میان دو طرف، عمیق‌تر از آن است که با دیپلماسی سطحی یا توافقات موقت پوشانده شود. اگرچه این مذاکرات بدون دستیابی به نتیجه قطعی پایان یافت، اما واقعیت‌های سیاسی، اقتصادی و امنیتیِ پیرامون ایران، صحنه را به‌گونه‌ای ترسیم کرده که آمریکا نه‌تنها عجله‌ای برای رسیدن به توافق ندارد، بلکه گذر زمان را ابزار فشار مؤثرتری می‌بیند. آنچه بیش از پیش آشکار شده، موقعیت شکننده و بحرانی جمهوری اسلامی است که خود را در برابر موجی از فشارهای داخلی و خارجی، عملاً بی‌پناه یافته است. ایالات متحده، برخلاف تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی، در موضع قدرت قرار دارد. نه فقط به دلیل برتری نظامی یا اقتصادی، بلکه به‌خاطر آن‌که ساختار حاکم بر ایران درگیر مجموعه‌ای از بحران‌های مزمن و عمیق شده که هر کدام به تنهایی می‌توانند یک نظام سیاسی را به زانو درآورند. ناتوانی حکومت در مدیریت اقتصاد، فساد ساختاری، وابستگی به رانت نفتی، و تمرکز منابع بر مداخلات منطقه‌ای، عملاً کشور را در وضعیت نیمه‌فلج قرار داده است. در همین چارچوب، اعتصابات سراسری کامیون‌داران، نانوایان و دیگر اقشار تولیدی کشور به‌خوبی نشان می‌دهد که بحران اقتصادی فراتر از اعداد و آمار رسمی، به نقطه انفجار اجتماعی نزدیک شده است. کامیون‌داران با گرانی بی‌سابقه سوخت، کمبود قطعات یدکی و دستمزدهای معوق، در چندین استان کلیدی کشور اعتصاب کرده‌اند و شبکه لجستیک ملی را عملاً مختل کرده‌اند. از سوی دیگر، نانوایان با افزایش قیمت آرد، حذف یارانه‌ها و فشارهای مضاعف انرژی، از ادامه کار بازمانده‌اند. صف‌های طولانی نان در بسیاری از شهرها، نشانه‌ای از ناتوانی رژیم در تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای مردم است. از سوی دیگر، قطعی‌های مکرر برق در سطح کشور، نه فقط زندگی مردم، بلکه روند تولید، کشاورزی، فعالیت بیمارستان‌ها و حتی پدافند غیرعامل را با بحران مواجه کرده است. گزارش‌های رسمی از کاهش تولید سیمان، فولاد و کالاهای صنعتی در اثر خاموشی‌های برنامه‌ریزی‌نشده حکایت دارند. کشوری که خود را در قامت یک قدرت منطقه‌ای معرفی می‌کند، امروز از تأمین پایدار برق عاجز است—و این، گویای عمق فروپاشی مدیریتی نظام است. در این فضا، جمهوری اسلامی همچنان بر ادامه برنامه هسته‌ای خود پافشاری می‌کند و از واگذاری امتیازات کلیدی امتناع می‌ورزد. اما ایالات متحده به‌درستی دریافته که این لجاجت، بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، برخاسته از بن‌بست سیاسی درون حاکمیت ایران است. واشنگتن بر خلاف آنچه در دوران اوباما شاهد بودیم، این‌بار رویکردی قاطع‌تر و واقع‌گراتر در پیش گرفته است. وزارت خزانه‌داری آمریکا تحریم‌های جدیدی را علیه شرکت‌های واسطه در امارات، ترکیه، مالزی و هنگ‌کنگ اعمال کرده که به جمهوری اسلامی در دور زدن تحریم‌ها کمک می‌کردند. همچنین همکاری‌های اطلاعاتی آمریکا با اسرائیل و کشورهای عربی برای رصد فعالیت‌های اقتصادی رژیم تشدید شده است. با این حال، در کنار فشار اقتصادی، نباید از خطر نظامی نیز غافل شد. اگرچه استراتژی فعلی واشنگتن بر جلوگیری از جنگ و اعمال فشار هوشمندانه متمرکز است، اما در صورت خروج ایران از مذاکرات یا عبور از آستانه‌های خطرناک هسته‌ای، خطر درگیری نظامی به‌شدت افزایش خواهد یافت. اسرائیل بارها اعلام کرده که اجازه نخواهد داد ایران به توانمندی تسلیحات هسته‌ای برسد و تمرینات نظامی این کشور در هفته‌های اخیر، آمادگی برای اقدام نظامی را به‌وضوح نشان داده است. چنانچه اسرائیل به تأسیسات هسته‌ای ایران حمله کند، جمهوری اسلامی ممکن است در پاسخ، آمریکا را نیز درگیر کند—و این سناریو می‌تواند کل منطقه را وارد فاز جدیدی از بحران کند. در مجموع، شرایط به‌گونه‌ای است که حتی اگر مذاکرات به بن‌بست برسد، آمریکا در موضع برتر باقی خواهد ماند. جمهوری اسلامی تحت فشار فزاینده داخلی، بحران مشروعیت اجتماعی، اعتراضات مردمی، و فروپاشی زیرساخت‌های اقتصادی و صنعتی، بیش از هر زمان دیگری به توافق نیاز دارد. این‌بار اما، آمریکا نه با عجله، نه با ساده‌لوحی، بلکه با درک عمیق از ضعف ساختاری رژیم ایران، منتظر است تا یا رژیم به زانو درآید، یا فروپاشی‌اش از درون کامل شود. این نه نشانه جنگ‌طلبی غرب، بلکه حاصل عملکرد خود جمهوری اسلامی است که فرصت‌های دیپلماتیک گذشته را به باد داده و اکنون باید هزینه بی‌کفایتی مزمن خود را بپردازد

Friday, May 23, 2025

Rome Talks Expose the Core Crisis: The Iranian Regime, Not Just Its Program

The fifth round of indirect nuclear negotiations between the United States and Iran, held recently in Rome, has reaffirmed a fundamental truth: the Iranian nuclear issue is not merely a technical or diplomatic puzzle—it is a crisis rooted in the structure and behavior of the regime in Tehran. Despite repeated international efforts, the Islamic Republic continues to insist on maintaining domestic uranium enrichment capabilities, all while refusing to submit to transparent oversight or credible verification. This posture is not about sovereignty—it is about retaining a latent nuclear weapons capability under the cover of civilian technology. Framed by Tehran as a “right,” enrichment has become a political weapon. In practice, it empowers Iran to pressure regional adversaries and global powers alike. Meanwhile, the regime’s ballistic missile development and its support for militant proxies across the Middle East—from Yemen to Lebanon to Syria—underscore a larger strategy: exporting instability while using negotiations to extract concessions and delay accountability. The presence of Israeli officials in Rome ahead of the talks—including Strategic Affairs Minister Ron Dermer and Mossad Chief David Barnea, who met with U.S. Special Envoy Steve Witkoff—signals deepening strategic concern. Israel views the Iranian program as an existential threat and has made clear that its tolerance for continued enrichment is limited. The coordination between Washington and Tel Aviv is becoming more explicit, and the prospect of joint action is increasingly part of the calculus. Domestically, pressure is also mounting in the U.S. On May 14, 2025, over 200 Republican members of Congress—including 51 senators and 177 representatives—sent letters to President Trump calling for any future agreement with Iran to mandate the complete dismantlement of its nuclear infrastructure and a permanent halt to enrichment. While bipartisan consensus is still evolving, this overwhelming show of support reflects a growing belief that vague limits and unverifiable pledges are no longer acceptable. But the diplomatic impasse has now taken a more dangerous turn. Last week, Iranian official Ali Larijani hinted at Tehran’s capacity to strike inside the U.S., referencing vague “capabilities in Washington” that could be used in retaliation. Around the same time, two Israeli diplomats were killed in the U.S., and a suspicious incident occurred near CIA headquarters. While investigations are ongoing, multiple intelligence sources have noted increasing concern over possible links to Iranian-backed operatives. If these incidents are tied to Tehran, they represent a chilling escalation: a regime willing to violate American sovereignty and carry its campaign of intimidation directly onto U.S. soil. This is not diplomacy—it is state-sponsored threat projection. And it demands a response rooted not in hope, but in strategy. Former President Donald Trump, often portrayed as confrontational, has thus far exercised considerable restraint. He has allowed for diplomatic engagement, encouraged third-party mediation (notably by Oman), and delayed military escalation. But this patience is a calculated tactic, not a sign of weakness. It is the final chance for diplomacy to prove viable before more forceful options come into play. The Islamic Republic has made one thing clear: it only responds to sustained and coordinated pressure—economic, political, intelligence-based, and, if necessary, military. Any agreement not backed by these elements will be dismissed by Tehran as another opportunity to regroup and rearm. Ultimately, this is not a crisis of centrifuges. It is a crisis of a regime that survives by exporting chaos, suppressing its people, and threatening its neighbors. The Iranian people deserve a government that enriches their lives—not uranium. Until the international community accepts that the Islamic Republic itself is the central obstacle to peace, diplomacy will continue to fail—and the threat will continue to grow.

Monday, May 19, 2025

استراتژی نوین آمریکا در خاورمیانه: حذف جمهوری اسلامی برای ساخت نظم جدید

در نگاه به گذشته، می‌توان سیاست ایالات متحده در قبال جمهوری اسلامی ایران را عمدتاً در چارچوب مهار و کنترل تحلیل کرد، نه حذف و جایگزینی. اما تحولات چند سال اخیر، به‌ویژه از زمان ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ، نشانگر تغییری راهبردی و بنیادین در این رویکرد است. دیگر هدف صرفاً مهار ایران نیست، بلکه زمینه‌سازی برای دوره‌ای جدید از سرمایه‌گذاری و نظم اقتصادی-امنیتی در منطقه‌ای است که در حال پوست‌اندازی از سنت‌های نفت‌محور به سمت فناوری‌محوری و توسعه پایدار است. رهبران جدید کشورهای عربی با درایت و آینده‌نگری، مدل توسعه‌ای مبتنی بر تنوع اقتصادی، فناوری و سرمایه‌گذاری خارجی را در پیش گرفته‌اند. از پروژه‌های نئوم در عربستان سعودی گرفته تا سرمایه‌گذاری‌های هنگفت امارات در هوش مصنوعی، انرژی پاک و بنادر استراتژیک، همه حاکی از عزم این کشورها برای خروج از وابستگی به نفت و تبدیل شدن به مراکز ثروت و ثبات جهانی است. چنین فضایی، نیازمند آرامش، امنیت، و حذف عناصر مزاحم و یاغی است—عناصری که در رأس آن‌ها، جمهوری اسلامی ایران قرار دارد. ترامپ، پیش از سفر تاریخی‌اش به عربستان سعودی، به‌درستی تشخیص داد که نباید در بحبوحه‌ی تنش‌ها، انتظار انعقاد قراردادهای کلان را داشت. او با تاکتیکی نرم و حساب‌شده، تا پیش از این سفر، لحن ملایمی در قبال ایران در پیش گرفت. در ریاض، در دیدار با سران کشورهای عربی، پیام او دوگانه بود: اول، وعده‌ی ثبات و همکاری اقتصادی و دوم، مقابله با رژیم‌های حامی تروریسم، با لحنی دیپلماتیک که هنوز به‌طور علنی نامی از ایران نمی‌برد. اما بلافاصله پس از نهایی شدن قراردادهای تسلیحاتی و اقتصادی به ارزش صدها میلیارد دلار، موضع او صریح و شفاف شد: پایان غنی‌سازی، اعمال فشار حداکثری، و از میان برداشتن رژیمی که دیگر نه برای آمریکا و نه برای متحدانش در منطقه قابل تحمل است. امروز جمهوری اسلامی در برزخی بی‌سابقه قرار گرفته است. دیگر نه می‌تواند با مذاکرات صوری زمان بخرد، نه با مانورهای ایدئولوژیک بقای خود را تضمین کند. انتخاب‌ها محدود شده‌اند. یا باید تمامی خطوط قرمز غرب را بپذیرد، که به معنای پایان استقلال ساختگی‌اش و در واقع مرگ سیاسی‌اش خواهد بود؛ یا باید خود را برای یک تقابل نظامی آماده کند—تقابلی که برخلاف گذشته، ممکن است بدون هشدار قبلی، با همراهی اسرائیل و حتی برخی کشورهای عربی و با پشتیبانی تکنولوژیک آمریکا آغاز شود. اما در سایه این دو گزینه پرهزینه، احتمال وقوع یک کودتای درون‌ساختاری بیش از هر زمان دیگر قوت گرفته است. ممکن است بخشی از ساختار نظام، که به‌درستی درک کرده آینده‌ای برای این رژیم باقی نمانده، درصدد حذف خامنه‌ای و ایجاد ساختاری جدید برآید؛ ساختاری موقت و انتقالی که در ظاهر از دل همین نظام برخاسته، اما در عمل مأموریت دارد مسیر بقای جمهوری اسلامی را به مسیر پذیرش شرایط جهانی و گذار از وضعیت فعلی تغییر دهد. این سناریو با منافع آمریکا، اروپا و حتی روسیه و چین—در صورت تضمین منافع اقتصادی‌شان—هم‌راستا خواهد بود. آینده ایران می‌تواند از دل همین تحولات زاده شود: سرزمینی با منابع عظیم طبیعی، نیروی انسانی تحصیل‌کرده، و موقعیتی ژئوپلیتیک بی‌نظیر، که به‌جای تهدید، می‌تواند به شریک جهانیان تبدیل شود. اما این آینده، تنها با حذف یا بی‌اثر کردن ساختار کنونی جمهوری اسلامی ممکن خواهد بود

Wednesday, May 14, 2025

فروپاشی از درون: فشار بیرونی، بحران درونی و پایان محتوم جمهوری اسلامی

سفر اخیر دونالد ترامپ، رئیس‌جمهورایالات متحده، به عربستان سعودی و قطر، فراتر از یک رویداد دیپلماتیک، بازتاب تصویری دقیق از جایگاه متزلزل جمهوری اسلامی ایران در معادلات منطقه‌ای بود. ترامپ، با تأکید بر اینکه نیازی به درگیری نظامی برای مقابله با جمهوری اسلامی نیست، بر اثربخشی راهبرد «فشار حداکثری» و تحریم‌های هدفمند صحه گذاشت—رویکردی که به‌وضوح ثمرات خود را در فروپاشی تدریجی ساختار داخلی این رژیم نشان می‌دهد. ترامپ به‌درستی دریافته که نیازی به آغاز یک جنگ پرهزینه و میلیاردی نیست، جنگی که می‌تواند اقتصاد آمریکا را نیز تحت فشار قرار دهد. راهکار او ساده ولی کارآمد است: تحریم‌های گسترده، اعمال دقیق و پیگیر آن‌ها، و سپس نظاره‌ی سقوط جمهوری اسلامی، بدون نیاز به حضور در میدان نبرد. این همان رویکردی‌ست که برخلاف جنگ‌طلبی‌های سنتی، با هزینه‌ای به‌مراتب کمتر، اثربخشی بیشتری دارد و در نهایت رژیمی را از پا درمی‌آورد که دیگر در داخل، تکیه‌گاهی برای بقا ندارد. اما آنچه امروز جمهوری اسلامی را بیش از هر تهدید خارجی به پرتگاه سقوط می‌کشاند، بحرانی است که از درون کشور فوران کرده: زندگی روزمره‌ی مردم ایران، زیر فشار فزاینده‌ی تورم، بیکاری، و کاهش بی‌سابقه‌ی قدرت خرید به مرز خفگی رسیده است. قطعی مکرر برق و آب، در کلان‌شهرها و مناطق محروم، تبدیل به یک روال شده و نشان می‌دهد که زیرساخت‌های حیاتی کشور عملاً به حال خود رها شده‌اند. ده‌ها میلیون نفر، درگیر یافتن ابتدایی‌ترین نیازهای معیشتی هستند. صف‌های طولانی برای کالاهای اساسی، کاهش سطح دستمزدها، و عدم توانایی خانوارها در پرداخت اجاره، همه نشانه‌های یک نظام اقتصادی بیمار است که از رمق افتاده. همزمان، فساد سیستماتیک، سوءمدیریت نهادینه‌شده، و اولویت دادن به سیاست‌های منطقه‌ای پرهزینه بر منافع مردم، اعتماد عمومی به حاکمیت را به نقطه‌ی صفر رسانده است. در این شرایط، صدای مردم در خیابان‌ها دیگر محدود به شعارهای اقتصادی نیست. اعتراض‌ها از معیشت عبور کرده و به پرسش از مشروعیت کلیت نظام رسیده است. جمهوری اسلامی، که سال‌ها با سرکوب و سانسور خود را سر پا نگه داشته بود، امروز با جامعه‌ای مواجه است که نه تنها خواهان اصلاح نیست، بلکه به‌دنبال تغییر بنیادین ساختار قدرت است. سخنان ترامپ، اگرچه با زبان سیاست بیان شده، ولی بازتاب همان واقعیتی‌ست که در کوچه‌ها، فروشگاه‌ها، و خانه‌های مردم ایران شنیده می‌شود: این رژیم دیگر نه ظرفیت اصلاح دارد، نه توان بقا. و شاید مهم‌ترین نکته این باشد: این بار، دشمن خارجی نه شمشیر کشیده، نه حمله کرده—فقط نشسته و تماشا می‌کند. چراکه فروپاشی جمهوری اسلامی، در اثر فشار اقتصادی خارجی و فروپاشی اجتماعی و مدیریتی داخلی، به نقطه‌ی بی‌بازگشت رسیده است.

Friday, May 9, 2025

نبرد قراردادها در خاورمیانه‌ای که دیگر ایدئولوژی نمی‌خواهد

‌ در حالی که جمهوری اسلامی ایران خود را برای چهارمین دور مذاکرات هسته‌ای با ایالات متحده آماده می‌کند، دونالد ترامپ، با هیأتی از سرمایه‌گذاران، مدیران شرکت‌های فناوری، انرژی و امنیتی راهی عربستان سعودی شده است. اما این سفر، نه نشانه‌ای از بازگشت به دیپلماسی سنتی است و نه پیامی برای آشتی مذهبی؛ بلکه، اعلام رسمی بازگشت آمریکا به میدان رقابت اقتصادی خاورمیانه در برابر چین و جمهوری اسلامی است—رقابتی که این‌بار با «قرارداد»، «پلتفرم»، و «داده» انجام می‌شود، نه با شعار و سربند. در سال ۲۰۲۳، حجم سرمایه‌گذاری‌های چین در منطقه خاورمیانه به بیش از ۲۷۶ میلیارد دلار رسید. از پالایشگاه در عمان گرفته تا هوش مصنوعی در ابوظبی و بندرگاه‌های استراتژیک در دریای سرخ و خلیج فارس، چین آرام و هدفمند، جای پای خود را در منطقه محکم کرده است. قرارداد ۶۰ میلیارد دلاری میان ابوظبی و شرکت‌های چینی در حوزه لجستیک و دیتا، زنگ بیدارباشی برای واشنگتن بود. نتیجه؟ بازگشت ترامپ، اما نه با ژنرال‌ها، بلکه با مدیران اجرایی سیلیکون‌ولی و وال‌استریت. بر خلاف سیاست‌مداران سنتی، ترامپ با ذهنیت یک تاجر عمل می‌کند. در جهان او، تنها یک معیار برای ارزش‌گذاری وجود دارد: سود برای آمریکا. از همین رو، در سفر اخیرش به عربستان و امارات، مجموعه‌ای از توافقات بیش از ۱۱۰ میلیارد دلاری در حوزه‌های تسلیحاتی، انرژی سبز، و امنیت سایبری را پیگیری می‌کند—از مشارکت با تسلا در تولید باتری در خاورمیانه، تا تأسیس مرکز امنیت سایبری مشترک با مایکروسافت در ریاض، و حمایت از پروژه ۵۰۰ میلیارد دلاری نئوم در عربستان سعودی. همزمان، جمهوری اسلامی همچنان گرفتار آزادسازی ۶ میلیارد دلار از دارایی‌های بلوکه‌شده در کره جنوبی و عراق است. ایران نه در فهرست بیست کشور برتر جذب سرمایه در منطقه قرار دارد، و نه سهمی در پروژه‌های فناوری‌محور خلیج فارس. در سال ۲۰۲۴، میزان جذب سرمایه‌گذاری خارجی ایران به زیر ۹۰۰ میلیون دلار رسید—در حالی‌که امارات تنها در همان سال بیش از ۳۰ میلیارد دلار سرمایه جذب کرد. در حالی که قطر با سفارش ۲۰۰ فروند بوئینگ ۷۷۷ و ۷۸۷ ظرفیت ناوگان هوایی‌اش را ۳۵٪ افزایش داده و با دیزنی و نتفلیکس در صنعت گردشگری مشارکت می‌کند، ایران همچنان درگیر بستن گشت ارشاد، مسدود کردن وی‌پی‌ان، و مقابله با جوانانی است که تنها خواهان زندگی بهترند. امارات با همکاری متا (فیسبوک سابق) شهر دیجیتال ۸ میلیارد دلاری می‌سازد و عربستان پروژه شهر هیدروژنی «لینه» را با زیمنس کلید زده، اما تهران به جای طرح‌های توسعه، تنها به فکر محدودسازی اینترنت و کشیدن دیوار است. تفاوت روشن است: ترامپ با زبان عدد و قرارداد سخن می‌گوید، و جهان عرب او را می‌فهمد. اما جمهوری اسلامی، که دهه‌هاست گفتمان جهانی را با واژه‌هایی چون “محو اسرائیل”، “هلال مقاومت”، و “امت‌سازی” به چالش می‌کشد، نه‌تنها درک درستی از زبان سرمایه ندارد، بلکه به‌نظر می‌رسد اصولاً منافع ملی را در اولویت قرار نمی‌دهد. برای ترامپ، منفعت ملی آمریکا اصل است؛ برای جمهوری اسلامی، اولویت، ایدئولوژی است حتب به قیمت نابودی ایران و ایرانی سؤال ساده است: کدام کشور امروز آینده را می‌سازد؟ آنها که با اپل، سامسونگ و آمازون قرارداد ۲۰ ساله امضا می‌کنند یا کشوری که هنوز درگیر کنترل پوشش زنان و شعارهای توخالی ضدغربی است؟ در ریاض، قرارداد امضا می‌شود. در تهران، قطعنامه صادر می‌شود. در ابوظبی، داده‌سنتر می‌سازند. در تهران، فرکانس پارازیت نصب می‌شود. جهان دیگر منتظر ایران نیست. حتی چین که روزگاری تصور می‌شد متحد استراتژیک تهران است، قراردادهای سودآور خود را در دبی و دوحه نهایی می‌کند. ایران، به‌جای ورود به اقتصاد دیجیتال و تعامل منطقه‌ای، همچنان بازیگری منزوی، با ذهنیتی دهه پنجاهی باقی مانده است

Wednesday, May 7, 2025

The Forever Persian Gulf

For more than two and a half millennia, the body of water that lies between the Iranian Plateau and the Arabian Peninsula has been known as the Persian Gulf—a name rooted not in politics or nationalism, but in historical fact, geographic logic, and cultural continuity. From the writings of ancient Greek historians like Herodotus and Strabo to the detailed maps produced by Islamic geographers during the Abbasid era and the atlases of Renaissance Europe, the term “Persian Gulf” has remained unchanged and unchallenged in credible sources. Any attempt to rename it, particularly to the politically charged “Arabian Gulf,” is not only historically unfounded but also a dangerous distortion that undermines intellectual integrity and international norms. The name “Persian Gulf” appears in ancient works such as Ptolemy’s Geographia in the second century AD, where he referred to it as Sinus Persicus. This wasn’t merely a reflection of the political reach of ancient Persia; it was a description based on geography, navigation routes, and long-standing regional identity. The same terminology appears throughout Roman, Islamic, and European cartography, with variations like Mare Persicum and Golfe de Perse found in maps from Venice to Lisbon. In modern times, institutions like the United Nations and the International Hydrographic Organization (IHO) have repeatedly confirmed “Persian Gulf” as the only legitimate name for this waterway. Iran’s connection to the Persian Gulf is not just historical—it is strategic, cultural, and geographical. The country controls the entire northern coastline of the Gulf and oversees the Strait of Hormuz, a chokepoint through which more than 20% of the world’s oil supply flows daily. The name “Persian Gulf” reflects this undeniable presence and influence. It is not merely a relic of the Achaemenid or Sassanid empires; it is an enduring reality. The fabricated name “Arabian Gulf” is a political invention born out of the rise of Arab nationalism in the mid-20th century, particularly during the era of Gamal Abdel Nasser and the pan-Arabist movement. There is no historical map, no classical reference, and no scholarly document that ever referred to this body of water as anything other than the Persian Gulf. Even U.S. government institutions recognize this truth. In 2004, the U.S. State Department issued a directive mandating the exclusive use of “Persian Gulf” in all official communications, and the Department of Defense has continued to follow that guidance to this day. If Donald Trump, or any U.S. leader, were to abandon this historically and diplomatically correct terminology in favor of a politicized alternative to appease Gulf Arab states, it would be a serious mistake. Such a move would alienate not just the Iranian regime but the Iranian people—including those who strongly oppose their government yet still take pride in their national heritage. The Persian Gulf is a symbol of that heritage. Furthermore, giving in to historical revisionism compromises the United States’ reputation as a defender of truth and scholarly rigor. It sets a dangerous precedent in which geographic names, backed by centuries of usage, can be altered for political convenience. And from a strategic standpoint, it’s entirely unnecessary—the Gulf Arab states are already aligned with Washington’s regional policies. Changing the name of the Persian Gulf would not alter the balance of power or improve alliances. It would only diminish U.S. credibility. The Persian Gulf is more than a name. It is a living testament to thousands of years of civilization, power, and cultural identity. Any effort to erase or rename it reflects weakness, not strength. For a leader like Donald Trump, who values legacy, authenticity, and resolve, bowing to historical revisionism would be a contradiction. Respecting the name Persian Gulf is not about endorsing the Iranian regime—it is about respecting truth. In a region where perception matters as much as policy, facts must not fall victim to political theater.

خلیج همیشه فارس

برای بیش از دو هزار و پانصد سال، آبراهی که میان فلات ایران و شبه‌جزیره عربستان قرار دارد، خلیج فارس نامیده شده و این نام نه‌تنها در تاریخ، که در حافظه جهانی بشر حک شده است. از متون مورخان یونانی چون هرودوت و استرابو گرفته تا آثار جغرافی‌دانان مسلمان دوران عباسی و نقشه‌های دقیق قرون وسطی و رنسانس اروپایی، همگی به وضوح این پهنه آبی را با نام خلیج فارس ثبت کرده‌اند. استفاده از واژه‌های جعلی مانند “خلیج عربی” تحریف تاریخی است که بیشتر از آنکه ریشه در واقعیت داشته باشد، زاده رقابت‌های سیاسی مدرن و جریان‌های قوم‌گرایانه معاصر است. چنین تحریفی نه‌تنها به اصالت فرهنگی و تاریخی ملت ایران لطمه می‌زند، بلکه به وجهه علمی و بی‌طرفی نهادهای بین‌المللی و حتی دولت‌هایی چون ایالات متحده آسیب وارد می‌کند. بطلمیوس، جغرافی‌دان سرشناس سده دوم میلادی، در کتاب “جغرافیا” از عبارت “سینوس پرسیکوس” برای این منطقه استفاده کرده است؛ عبارتی که قرن‌ها در متون علمی، مذهبی و دیپلماتیک باقی ماند. نقشه‌های قدیمی که از شهرهایی چون ونیز و لیسبون به‌جا مانده‌اند نیز همین نام را به‌کار برده‌اند، مانند “Mare Persicum” و “Golfe de Perse”. حتی در دوران معاصر، سازمان ملل متحد و سازمان بین‌المللی هیدروگرافی استفاده از نام خلیج فارس را تنها نام رسمی و معتبر دانسته‌اند و به صراحت، هرگونه نام‌گذاری دیگر را رد کرده‌اند. ارتباط ایران با خلیج فارس تنها به دوران باستان محدود نمی‌شود. ایران نه‌تنها بر کرانه شمالی این آبراه تسلط دارد، بلکه کنترل تنگه استراتژیک هرمز نیز در اختیارش است؛ گذرگاهی حیاتی که بخش چشمگیری از صادرات نفت جهان از آن عبور می‌کند. بنابراین، نام خلیج فارس بازتابی از واقعیت ژئوپولیتیکی امروز نیز هست، نه صرفاً یک یادگار تاریخی. اما تلاش برای جعل این نام از میانه قرن بیستم، به‌ویژه در جریان اوج‌گیری ملی‌گرایی عربی و پان‌عربیسم به رهبری جمال عبدالناصر آغاز شد. در این چارچوب، برخی دولت‌های عرب حاشیه جنوبی خلیج تلاش کردند با تغییر نام، روایت تاریخی را بازنویسی کنند و حضور نمادین ایران را تضعیف نمایند. این روند، فاقد هرگونه سند معتبر است و حتی از سوی بسیاری از نهادهای رسمی آمریکایی نیز رد شده است. در سال ۲۰۰۴، وزارت خارجه آمریکا استفاده انحصاری از واژه “Persian Gulf” را به همه نهادهای دولتی این کشور ابلاغ کرد، و پنتاگون نیز همواره همین استاندارد را رعایت کرده است. در چنین زمینه‌ای، اگر دونالد ترامپ به هر دلیلی بخواهد این نام تاریخی را قربانی روابط موقت سیاسی با برخی دولت‌های عربی کند، خطایی راهبردی مرتکب شده است. زیرا این کار نه‌تنها مردم ایران را – حتی آن‌ها که با جمهوری اسلامی مخالف‌اند – در برابر آمریکا قرار می‌دهد، بلکه اعتبار علمی و دیپلماتیک ایالات متحده را نیز زیر سوال می‌برد. هیچ کشوری نمی‌تواند داعیه‌دار حقیقت و منطق باشد، اما هم‌زمان، واقعیتی بدیهی و مستند را به میل متحدانش تحریف کند. همچنین، این اقدام یک رویه خطرناک را نهادینه می‌کند که بر اساس آن، نام‌های تاریخی و جغرافیایی نیز ابزار چانه‌زنی سیاسی تلقی می‌شوند. و از نظر محاسبه سیاسی، این کار بی‌ثمر است، زیرا ائتلاف ضدایرانی میان آمریکا و کشورهای عربی خلیج فارس هم‌اکنون نیز شکل گرفته و نیازی به چنین امتیاز بی‌اهمیتی وجود ندارد. خلیج فارس یک نام صرف نیست. سندی زنده از تمدن، نفوذ و هویت یک ملت است که قرن‌ها در متون و نقشه‌ها و وجدان جهانی ثبت شده است. حذف یا تغییر آن، نه از روی قدرت، بلکه از سر بی‌ریشگی و تزلزل خواهد بود. ترامپ که به اقتدار، میراث و موضع‌گیری صریح شهره است، اگر بخواهد اسیر مصلحت‌اندیشی جعلی در نام‌گذاری‌ها شود، نه‌تنها چهره‌ای متناقض از خود ارائه می‌دهد، بلکه بی‌دلیل، احترام تاریخی یک ملت را لگدمال می‌کند. احترام به نام خلیج فارس، احترام به حقیقت و عقلانیت است؛ نه حمایت از رژیم ایران. نباید اجازه داد سیاست، حافظه تاریخی ملت‌ها را تصاحب کند

اصول کلی آمادگی در شرایط بحران یا حمله احتمالی

۱. آمادگی برای قطع برق، آب و گاز در هر درگیری نظامی، اولین آسیب معمولاً به زیرساخت‌هاست. بنابراین: • آب آشامیدنی ذخیره کنید: حداقل برای ...