Thursday, March 27, 2025

نگاه به شرق ، اشتباه استراتژیک

ایران سال‌هاست سیاست «نگاه به شرق» را به امید ایجاد توازن در برابر فشارهای آمریکا دنبال می‌کند، اما عملکرد چین و روسیه نشان می‌دهد که حمایت آن‌ها از تهران صرفاً در چارچوب منافع خودشان تعریف شده است و نه یک اتحاد راهبردی واقعی. در ظاهر، مقامات جمهوری اسلامی از روابط با مسکو و پکن به‌عنوان اتحاد علیه واشینگتن یاد می‌کنند، اما شواهد تاریخی و واقعیات میدانی حاکی از آن است که این دو قدرت هرجا لازم بوده، منافع ملی و اقتصادی خود را بر دوستی با ایران ترجیح داده‌اند. برای نمونه، در جریان پرونده هسته‌ای ایران طی سال‌های ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۰، روسیه و چین علی‌رغم روابط نزدیک با تهران، در نهایت به قطعنامه‌های تحریمی شورای امنیت علیه ایران رأی دادند. این رویکرد عمل‌گرایانه نشان می‌دهد که تهران نمی‌تواند روی همراهی بی‌قید و شرط مسکو و پکن حساب کند. حتی تازه‌ترین پیمان به‌اصطلاح راهبردی ایران و روسیه که در سال ۲۰۲۵ امضا شد، صراحتاً از تعهدات دفاعی متقابل خالی است و صرفاً روابط موجود را رسمیت می‌بخشد. به بیان دیگر، هیچ نشانی از یک اتحاد نظامی واقعی در آن دیده نمی‌شود و تأکیدی است بر اینکه این روابط بیش از آنکه اتحاد باشد، ائتلافی مصلحتی و مشروط است. روسیه در برخورد با ایران همواره نگاهی فرصت‌طلبانه داشته است. تاریخ نشان می‌دهد کرملین هرگاه لازم بوده برای کسب امتیاز از غرب، از کارت ایران استفاده یا حتی آن را قربانی کرده است. به عنوان نمونه، در سال ۲۰۱۰ روسیه حمایت خود از تحریم‌های شدیدتر علیه برنامه هسته‌ای ایران (قطعنامه ۱۹۲۹ شورای امنیت) را به شرط امتیازگیری از واشینگتن اعلام کرد. همچنین در همان دوره، مسکو تحویل سامانه دفاع موشکی اس-۳۰۰ به ایران را به‌رغم قرارداد قبلی، به دلیل فشار آمریکا و اسرائیل ممنوع کرد. این اقدامات نشان داد که دوستی روسیه با تهران حد و مرز دارد و در تقابل با غرب، ایران اولین اولویتش نیست. در سال‌های اخیر نیز الگوی رفتاری مسکو تغییری نکرده است. روسیه در جنگ سوریه با ایران همکاری کرد، اما هم‌زمان برای حفظ منافع خود با اسرائیل بر سر عدم تداخل حملات به نیروهای ایران در سوریه هماهنگی داشت. تازه‌ترین پیمان ۲۰۲۵ میان تهران و مسکو نیز برخلاف انتظار برخی، هیچ بند دفاعی الزام‌آوری ندارد و صرفاً تعهد کرده‌اند که به دشمن یکدیگر کمک نکنند – تعهدی که به روشنی بیان می‌کند کرملین در صورت حمله آمریکا یا اسرائیل به ایران، به کمک تهران نخواهد آمد. در واقع، یک کارشناس روابط روسیه و ایران تصریح کرده است که مسکو «نه می‌تواند و نه خواهد خواست به نجات ایران در تقابلش با آمریکا و اسرائیل بیاید». فراموش نکنیم که اهداف واقعی روسیه در تقابل با غرب جای دیگری تعریف شده است. جنگ اوکراین میدان اصلی رویارویی مسکو با آمریکا و اروپا بوده و نقش ایران در این معادله فرعی است. روسیه در سال ۲۰۲۲ برای تأمین کمبودهای تسلیحاتی خود متوسل به پهپادهای ایرانی شد و این وابستگی موجب تقویت رابطه دو کشور گردید. اما اکنون با گذشت زمان، مسکو بخش اعظم خواسته‌های خود در قبال غرب را در اوکراین دنبال می‌کند. اگر کرملین موفق شود بخش‌های اشغالی اوکراین را رسماً ضمیمه خاک خود کند، عملاً سهم خود را در جدال با غرب برداشته است و دیگر دلیلی نمی‌بیند هزینه‌ی اضافی برای حمایت جدی از ایران بپردازد. واقعیت این است که به گواه تحلیلگران، در سال ۲۰۲۵ روسیه با ارتقای تولید پهپاد داخلی و پیشروی در جنگ، دیگر به اندازه سال اول جنگ اوکراین محتاج کمک نظامی ایران نیست و دست برتر را در اوکراین پیدا کرده است؛ لذا کمک تهران دیگر برایش حیاتی و تعیین‌کننده به‌شمار نمی‌رود. از سوی دیگر، روس‌ها هوشیارند که هرگونه تقویت بی‌محابای توان نظامی ایران می‌تواند نگرانی جدی شرکای مهم‌شان مثل عربستان و امارات را برانگیزد. بنابراین در سناریویی که کرملین از تقابل اوکراین به اهدافش برسد، احتمالاً ترجیح می‌دهد تنش جدیدی با غرب بر سر ایران ایجاد نکند. در مجموع، روابط تهران-مسکو هرچند در ظاهر «استراتژیک» خوانده می‌شود، اما در عمل روسیه ایران را شریکی درجه‌دو تلقی می‌کند که می‌توان در معامله با رقبای بزرگ از آن بهره‌برداری کرد. چنان‌که ارزش کل تجارت سالانه ایران و روسیه حدود ۴ تا ۵ میلیارد دلار بیشتر نیست و اقتصاد ایران در اندازه‌ای نیست که برای مسکو نقش حیاتی داشته باشد. این در حالی است که کشورهایی مانند ترکیه و امارات هر یک تجارت و سرمایه‌گذاری بسیار گسترده‌تری با روسیه دارند و برای کرملین مهم‌تر از ایران هستند. به بیان صریح، تهران برای مسکو یک مهره در صفحه شطرنج ژئوپلیتیک است، نه یک هم‌پیمان که بخواهد بخاطرش قمار بزرگی با غرب انجام دهد. در مورد چین نیز وضع کمابیش مشابه است. پکن یک قدرت اقتصادی است که روابطش با کشورها عمدتاً بر پایه تجارت و منافع بازرگانی تعریف می‌شود، نه تعهدات ایدئولوژیک یا اتحادهای نظامی. چین برخلاف روسیه سعی کرده با همه بازیگران خاورمیانه روابط متوازن داشته باشد؛ از یک سو شریک اقتصادی اصلی ایران است و از سوی دیگر بزرگ‌ترین خریدار نفت عربستان سعودی و امارات و حتی دارای روابط رو به رشد با اسرائیل. هدف استراتژیک چین در منطقه حفظ ثبات مسیرهای تأمین انرژی و پرهیز از درگیر شدن در منازعات پرهزینه است. پکن آشکارا اعلام کرده که به دنبال جانشینی آمریکا در خاورمیانه نیست و ترجیح می‌دهد نقش یک میانجی بی‌طرف را ایفا کند. نمونه بارز آن میانجی‌گری چین در آشتی تهران و ریاض در سال ۲۰۲۳ بود که نشان داد پکن بیش از آن‌که متحد ایران باشد، به دنبال ثبات منطقه‌ای برای تضمین منافع خویش است. چنین رویکردی به این معناست که چین هرگز خود را متعهد به پشتیبانی تمام‌قد از ایران در برابر غرب نمی‌بیند. حتی در شورای امنیت نیز هرگاه اقتضا کرده، چین به فشارهای بین‌المللی علیه تهران تن داده است. به عنوان مثال، پکن در قطعنامه‌های تحریمی سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ و ۲۰۱۰ علیه ایران همراه آمریکا و اروپا رأی داد و بدین‌ترتیب نشان داد که در مسائلی مانند عدم اشاعه هسته‌ای، حاضر است تهران را تحت فشار قرار دهد. این حقیقت که چین و روسیه خود از بانیان تحریم‌های سازمان ملل بودند، به‌خوبی نشان می‌دهد ادعای «وتوی قطعی هر قطعنامه علیه ایران» از سوی این دو، افسانه‌ای بیش نبوده است

Wednesday, March 26, 2025

کره شمالی، آخرین اشتباه آمریکا در اتمی شدن .درسی که دیگر تکرار نخواهد شد

برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی ایران، که قرار بود نماد قدرت و اقتدار ملی معرفی شود، امروز به تهدیدی حیاتی برای خود نظام تبدیل شده است؛ تهدیدی که محصول یک راهبرد غلط، فقدان عقلانیت راهبردی، و اصرار بر شعارهایی پوچ در برابر واقعیات بین‌المللی است. پرونده ایران اکنون دقیقاً در همان مسیری قرار دارد که کره شمالی از دهه ۹۰ میلادی آغاز کرد تجربه کره شمالی برای آمریکا به‌عنوان یک شکست تاریخی ثبت شده است. در سال ۱۹۹۴، دولت بیل کلینتون با هدف مهار فعالیت‌های پلوتونیومی پیونگ‌یانگ، توافق «چارچوب توافق‌شده» را امضا کرد. این توافق چند سال دوام آورد، اما از سال ۲۰۰۲ و در دولت بوش، کره شمالی متهم به غنی‌سازی اورانیوم شد، از پیمان NPT خارج گردید و نهایتاً در سال ۲۰۰۶ نخستین آزمایش هسته‌ای خود را انجام داد. امروز، کره شمالی زرادخانه‌ای کوچک از کلاهک‌های اتمی دارد و هیچ‌کس حتی نمی‌تواند درباره خلع‌سلاح آن سخن بگوید. از نگاه نهادهای امنیتی آمریکا، این نه فقط شکست یک توافق، بلکه فروپاشی کامل سیاست مهار تدریجی بود. مقامات آمریکایی در نتیجه این تجربه، قاطعانه معتقدند این سناریو در قبال ایران نباید تکرار شود. اما جمهوری اسلامی، مسیر کره شمالی را با منطقی نادرست و بدون ابزارهای حمایت‌کننده ادامه داده است. پس از خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸، به‌جای ورود به یک بازنگری استراتژیک، حکومت تصمیم گرفت همه ظرفیت‌های هسته‌ای را با سرعت احیا و توسعه دهد. امروز طبق گزارش آژانس بین‌المللی انرژی اتمی، سطح غنی‌سازی ایران به ۶۰ درصد رسیده و زمان گریز هسته‌ای به چند هفته کاهش یافته است. در عمل، حکومت ایران کشور را در آستانه یک جنگ قرار داده، بدون آن‌که کوچک‌ترین آمادگی سیاسی، اقتصادی یا نظامی برای آن داشته باشد. در همین بستر بحرانی، دونالد ترامپ در مارس ۲۰۲۵ نامه‌ای رسمی به رهبر جمهوری اسلامی فرستاد و به‌صراحت اعلام کرد ایران دو ماه فرصت دارد تا مذاکراتی جدی و بدون بازی‌های دیپلماتیک را بپذیرد. پیام روشن بود: یا توافق، یا رویارویی. این نامه با هماهنگی کامل آمریکا، اسرائیل، امارات و عربستان تنظیم شد و در حالی به تهران رسید که هم‌زمان رزمایش‌های نظامی با تمرکز بر حمله به تأسیسات زیرزمینی ایران در جریان بود. تسلیح اسرائیل به بمب‌های سنگرشکن، حضور B-52 در منطقه، و آمادگی اسرائیل برای حمله یک‌جانبه، همگی به‌روشنی نشان می‌دهد که تهدید نظامی این‌بار نه تبلیغاتی، بلکه اجرایی و جدی است. پاسخ نظام به این تحول سرنوشت‌ساز، چیزی نبود جز تکرار همان شعارهای قدیمی و تکراری : مذاکره تحت فشار ممنوع است، دشمن نمی‌تواند هیچ غلطی بکند، و ما راه خود را ادامه می‌دهیم. رهبر جمهوری اسلامی، در سخنرانی پس از دریافت نامه، مذاکره را فریب دانست و دستور تداوم راهبرد تقابل را داد. اما هیچ‌کس نگفت که ادامه این راه، نه قدرت می‌آورد، نه بازدارندگی، و نه مشروعیت؛ تنها چیزی که به همراه دارد، منزوی‌تر شدن ایران، عمیق‌تر شدن بحران اقتصادی، و نزدیک‌تر شدن خطر برخورد نظامی است. واقعیت این است که جمهوری اسلامی در موقعیتی نیست که بتواند در یک جنگ تمام‌عیار از خود دفاع کند. اقتصاد کشور در آستانه فروپاشی است، ذخایر ارزی تحلیل رفته، مردم زیر فشار تورم و فقر خرد شده‌اند، و سپاه پاسداران بیشتر درگیر سرکوب داخلی و کنترل قدرت سیاسی است تا آمادگی نظامی واقعی. در چنین شرایطی، شعار مقابله با آمریکا و اسرائیل، چیزی جز خودفریبی نیست. ادامه پروژه هسته‌ای در این سطح، نه از روی قدرت، بلکه از روی بی‌پشتوانگی عقلانی است؛ نوعی فرار به جلو برای نظامی که جز بحران‌آفرینی چیزی در کارنامه‌اش نمانده است. اسرائیل اعلام کرده است که اگر ایران حتی به آستانه توانایی ساخت بمب برسد، بدون هماهنگی با هیچ‌کس، حمله خواهد کرد. آمریکا نیز نشان داده است که این‌بار قصد ندارد مانند کره شمالی نظاره‌گر باشد. در چنین شرایطی، سکوت و انفعال جمهوری اسلامی نه از موضع قدرت، بلکه نشانه ضعف مطلق، سردرگمی و ناتوانی در تصمیم‌گیری است. حکومت حتی نمی‌تواند صادقانه به مردمش بگوید که چه چیزی را دنبال می‌کند: برق هسته‌ای؟ بازدارندگی؟ یا فقط بازی با آتش برای بقا؟ با توجه به تجربه کره شمالی، جهان دیگر قصد ندارد اجازه دهد کشوری به آستانه هسته‌ای برسد و بعداً کنترل از دست برود. مقامات آمریکایی تأکید کرده‌اند که اشتباه گذشته تکرار نخواهد شد. این‌بار، نه گفتگوهای بی‌پایان، نه توافق‌های بدون ضمانت، و نه انکارهای پوچ تهران، مانع تصمیم‌های سخت نخواهند شد. دو ماه پیش‌رو، آخرین فرصت برای جلوگیری از ورود ایران به یک رویارویی نظامی بالقوه است—رویارویی‌ای که نتیجه آن نه فقط تخریب زیرساخت‌های هسته‌ای، بلکه احتمالاً پایان نظامی است که در مدیریت بقا، بیش از هرچیز ناتوان و گرفتار توهم قدرت بوده است.

Monday, March 24, 2025

Returning Education to the People

Donald Trump’s decision to eliminate the U.S. Department of Education may seem controversial at first glance, but upon closer examination—supported by data and a broader historical perspective—it can be seen as a fundamental step toward reforming America’s educational system. Established in 1979, the Department operates with a budget exceeding $79 billion and employs over 4,400 staff. Yet, over the past four decades, it has failed to produce results that justify such vast expenditures. Despite this massive investment, American students consistently underperform in international assessments such as the PISA exam, particularly in math and science, compared to their peers in other developed countries. Meanwhile, approximately 90% of funding for U.S. public schools comes from state and local governments, not from Washington. This means the Department has little direct role in day-to-day education and primarily serves as a bureaucratic layer that imposes nationwide policies—often out of touch with local needs. In a federal republic like the United States, centralizing control over education contradicts the very principles of federalism, which distribute power between national and state governments. Local communities know far better than distant officials in Washington what their students need, and eliminating the Department would return that control to the hands of parents, schools, and local governments. Such a move would increase flexibility, efficiency, and accountability, allowing resources to be redirected from bloated administration to classrooms and students. It would also encourage the expansion of alternative models like charter schools, private education, and homeschooling—all of which have proven more responsive and effective in recent years. Beyond administrative inefficiency, the Department of Education has also become a platform for promoting specific political ideologies in recent years. Controversial subjects related to gender, race, or history have sparked broad concern among parents and educators who feel these topics are being imposed in a top-down, one-sided manner. Abolishing the Department would prevent such federal overreach and allow communities to decide what content best serves their students’ values and educational needs. Critics warn that eliminating the Department may widen educational inequality across states. However, inequality has persisted even with the Department in place. Experience shows that centralization has done little to resolve disparities in education. In fact, educational justice is more likely to emerge from responsive, localized governance structures than from sweeping, one-size-fits-all federal mandates. Ultimately, Trump’s decision is not about dismantling education—it’s about restoring control to the people most invested in children’s futures. It is a move toward decentralization, reduced bureaucracy, renewed adherence to federal principles, and increased room for innovation. This policy shift reflects the wishes of many American parents and educators who seek a more accountable and effective educational system. With proper planning and support, returning education to the local level may well be the catalyst needed to reshape the future of learning in the United States.

بازگشت آموزش به مردم

تصمیم دونالد ترامپ برای انحلال وزارت آموزش و پرورش ایالات متحده، در نگاه نخست برای بسیاری جنجالی به‌نظر می‌رسد، اما اگر این اقدام را با نگاهی مستند و تحلیلی مورد بررسی قرار دهیم، می‌توان آن را یک گام اصولی در راستای اصلاح بنیادین نظام آموزشی آمریکا تلقی کرد. وزارت آموزش و پرورش که در سال ۱۹۷۹ تأسیس شد، علی‌رغم بودجه‌ای بالغ بر ۷۹ میلیارد دلار و بیش از ۴۴۰۰ کارمند، نتوانسته در چهار دههٔ گذشته کارنامه‌ای قابل دفاع ارائه دهد. با وجود این حجم از هزینه، ایالات متحده در آزمون‌های بین‌المللی مانند PISA، به‌ویژه در زمینه‌های ریاضی و علوم، عملکردی پایین‌تر از میانگین کشورهای صنعتی داشته و نارضایتی از کیفیت آموزش در بسیاری از ایالت‌ها همچنان پابرجاست. این در حالی‌ است که حدود ۹۰٪ بودجه مدارس دولتی آمریکا توسط ایالت‌ها و دولت‌های محلی تأمین می‌شود و عملاً وزارت آموزش نقش اجرایی مستقیم در آموزش روزمره ندارد، بلکه بیشتر به یک لایه بوروکراتیک در سیاست‌گذاری‌های مرکزی و تحمیل الزامات یکسان به مناطق متفاوت تبدیل شده است. در کشوری با ساختار فدرالی مانند ایالات متحده، تمرکز قدرت آموزشی در یک نهاد مرکزی فدرال نه تنها با روح قانون اساسی در تضاد است، بلکه ناکارآمدی عملی آن نیز در طول زمان اثبات شده است. جوامع محلی بهتر از هر نهاد فدرالی در واشنگتن می‌دانند که دانش‌آموزان‌شان به چه نوع آموزش، محتوا و روش‌هایی نیاز دارند. حذف این وزارتخانه به معنای بازگرداندن اختیار به مدارس، خانواده‌ها، و دولت‌های محلی است؛ حرکتی در جهت افزایش انعطاف، پاسخ‌گویی و کارایی. این تصمیم همچنین می‌تواند منابع مالی را به‌جای هزینه در ساختارهای اداری متمرکز، مستقیماً به کلاس‌های درس و دانش‌آموزان اختصاص دهد و باعث رشد و توسعه انواع الگوهای جایگزین آموزشی مانند مدارس چارتر، خصوصی و آموزش خانگی شود که کارایی آن‌ها در سال‌های اخیر به اثبات رسیده است. علاوه بر ناکارآمدی اجرایی، وزارت آموزش در سال‌های اخیر به بستری برای نفوذ ایدئولوژی‌های سیاسی خاص در نظام آموزشی تبدیل شده است؛ موضوعاتی مانند جنسیت، نژاد، یا بازنویسی تاریخ آمریکا به‌شکلی یک‌جانبه، سبب بروز اعتراضات گسترده‌ای در میان والدین و فعالان اجتماعی شده است. حذف این وزارتخانه می‌تواند موجب جلوگیری از تحمیل چنین محتواهایی از سوی نهادهای متمرکز شود و تصمیم‌گیری در این زمینه را به جوامع بومی واگذار کند. اگرچه برخی از منتقدان نگران‌اند که این تصمیم به افزایش نابرابری میان ایالت‌ها منجر شود، اما تجربه نشان داده که وجود وزارت آموزش نیز نتوانسته مانع این نابرابری‌ها شود. در حقیقت، عدالت آموزشی بیش از آنکه به تمرکزگرایی وابسته باشد، نیازمند ساختارهایی پاسخ‌گو، انعطاف‌پذیر و متناسب با نیازهای محلی است. در مجموع، اقدام ترامپ نه به‌منزلهٔ تضعیف آموزش، بلکه به‌عنوان حرکتی برای بازگرداندن کنترل به دست مردمی که مستقیماً درگیر تربیت نسل آینده‌اند، قابل دفاع است. تمرکززدایی، کاهش بوروکراسی، بازگشت به اصول فدرالیسم، و ایجاد فضای باز برای نوآوری آموزشی، می‌توانند زمینه‌ساز تحولاتی مثبت و پایدار در نظام آموزش ایالات متحده باشند. این تصمیم نه تنها عقلانی و مستند است، بلکه پاسخی به خواست بسیاری از والدین و معلمان آمریکایی برای بازپس‌گیری اختیار از دولت فدرال و شکل‌دادن به آینده‌ای بهتر برای فرزندان‌شان است

Friday, March 21, 2025

توهم بقای نظام از دل یک جنگ محدود: محاسبه خامنه‌ای و واقعیت‌های مرگبار

علی خامنه‌ای، رهبر جمهوری اسلامی، به این جمع‌بندی رسیده که در صورت وقوع جنگ با آمریکا یا اسرائیل، این جنگ به درگیری کلاسیک و اشغال خاک ایران منجر نخواهد شد، بلکه به یک جنگ محدود هوایی و موشکی ختم خواهد شد. تجربه‌ای که او از جنگ‌های دو دهه گذشته در منطقه دارد، او را به این باور رسانده که آمریکا تمایلی به اعزام نیروی زمینی ندارد و حملاتش معمولاً محدود به زیرساخت‌ها و مواضع نظامی است. بر همین اساس، خامنه‌ای فکر می‌کند اگر بتواند با استفاده از ساختار امنیتی و سرکوب گسترده، اعتراضات داخلی را مهار کند و دستگاه قدرت را حفظ نماید، نظام جمهوری اسلامی نه‌تنها فرو نخواهد پاشید بلکه از دل جنگ، قدرت و مشروعیتی تازه خواهد یافت. او تصور می‌کند در شرایط جنگی می‌تواند فضای داخلی را به‌طور کامل امنیتی کرده، هرگونه اعتراض را با توجیه «هم‌صدایی با دشمن» سرکوب کند، و پس از پایان جنگ، تمام ناکارآمدی‌ها و بحران‌های اقتصادی کشور، از کمبود آب و برق گرفته تا فقر، بیکاری، و تورم را به گردن دشمن خارجی بیندازد. به باور او، جنگ فرصتی خواهد بود برای یک‌دست‌سازی ساختار قدرت، تصفیه حساب با مخالفان، و تحکیم پایه‌های نظام برای چند دهه دیگر. اما آنچه خامنه‌ای از آن غافل است، این است که این‌بار شرایط بسیار متفاوت‌تر از گذشته است و محاسباتش می‌تواند به بهای سقوط قطعی نظام تمام شود. توان نظامی غرب در دهه‌های اخیر به‌گونه‌ای تکامل یافته که می‌تواند با دقت بسیار بالا، زیرساخت‌های حیاتی نظام جمهوری اسلامی را در ساعات اولیه جنگ از کار بیندازد. اتاق‌های فرماندهی سپاه، مراکز کنترل اطلاعاتی، سامانه‌های موشکی، و شبکه ارتباطی سپاه در سراسر کشور در فهرست اهداف اول قرار دارند. برخلاف جنگ ایران و عراق که سال‌ها طول کشید و تلفات عظیمی داشت، این‌بار هدف نه اشغال خاک، بلکه نابودی مغز فرماندهی نظام است. آمریکا و متحدانش نیازی به اشغال زمینی ندارند؛ کافی‌ست سیستم فرماندهی فلج شود تا کشور در هرج‌ومرج فرو رود. از سوی دیگر، جامعه ایران دیگر آن جامعه دهه شصت نیست. نه مردم آماده فداکاری هستند، نه نظام مشروعیتی دارد که بتواند آنان را به جبهه ببرد. سال‌ها فشار اقتصادی، سرکوب، فساد و بی‌عدالتی، جامعه را خسته و منفجرپذیر کرده است. اگر جنگی دربگیرد، نه‌تنها کسی از رژیم حمایت نخواهد کرد، بلکه همان خشم انباشته می‌تواند به شورش‌های گسترده درون شهری تبدیل شود. در چنین وضعیتی، دستگاه سرکوب دیگر کافی نخواهد بود؛ چون دامنه اعتراضات و نافرمانی گسترده‌تر از آن است که بتوان با آن مقابله کرد. از منظر اقتصادی نیز نظام جمهوری اسلامی در شرایطی نیست که بتواند یک جنگ را تحمل کند. تحریم‌های فعلی اقتصاد ایران را به‌لبه پرتگاه برده‌اند. اگر زیرساخت‌های نفتی، صنعتی، یا انرژی کشور در جریان جنگ آسیب ببینند، ممکن است کشور دچار فروپاشی اقتصادی کامل شود. قطع آب، برق، گاز، سوخت و مواد غذایی می‌تواند نظم اجتماعی را در عرض چند روز بر هم بزند. در آن زمان، دیگر هیچ توجیهی کارگر نخواهد بود؛ نه شعار استقلال، نه فریاد بر سر دشمن خارجی. جامعه‌ای که گرسنه و درمانده باشد، به‌سرعت به نقطه انفجار می‌رسد. خامنه‌ای همچنین به اشتباه فکر می‌کند که می‌تواند در این مسیر روی حمایت روسیه و چین حساب کند. اما واقعیت این است که روسیه به شدت درگیر جنگ اوکراین است و منابعش محدود شده و چین نیز در شرایط حساسی از رقابت جهانی با غرب به‌سر می‌برد و تمایلی ندارد که به خاطر ایران وارد بحران نظامی یا اقتصادی تازه‌ای شود. بنابراین، برخلاف تصور خامنه‌ای، در لحظه حساس، جمهوری اسلامی احتمالاً کاملاً تنها خواهد ماند. از همه مهم‌تر، جمهوری اسلامی اکنون با بحران جانشینی نیز روبه‌روست. خامنه‌ای بیمار و سالخورده است و جانشین رسمی و پذیرفته‌شده‌ای برای او وجود ندارد. در شرایط جنگی، اگر او بمیرد یا قادر به اداره کشور نباشد، نظام با خلأ قدرت مواجه می‌شود که می‌تواند به فروپاشی کامل ساختار رهبری بیانجامد. در چنین سناریویی، نه سپاه توان اداره کشور را خواهد داشت، نه هیچ نهاد دیگری از مقبولیت و انسجام کافی برای اداره کشور برخوردار است. خامنه‌ای از تجربه بشار اسد و بقای او در سوریه الهام می‌گیرد، اما تفاوت‌ها بنیادین است. ایران سوریه نیست، جامعه‌اش پیچیده‌تر است، و سطح نارضایتی و آگاهی عمومی به‌مراتب بالاتر. تصور خامنه‌ای از یک جنگ محدود و قابل کنترل، بیش از آنکه یک راهبرد سیاسی باشد، نوعی توهم خطرناک است که می‌تواند به بهای پایان قطعی جمهوری اسلامی تمام شود. این‌بار، نه مردم با او خواهند بود، نه شرایط جهانی، و نه حتی بخش‌هایی از نظام. و شاید این‌بار، برخلاف دفعات قبل، او دیگر نتواند جان سالم به‌در ببرد

The Illusion of Regime Survival Through a Limited War: Khamenei’s Miscalculation and the Looming Collapse

Ali Khamenei, the Supreme Leader of the Islamic Republic, seems to have concluded that if a war with the United States or Israel were to occur, it would not result in a full-scale ground invasion but rather a limited conflict involving aerial and missile strikes. His experience observing wars in the region over the past two decades has led him to believe that the U.S. has little appetite for deploying ground forces and instead prefers remote, surgical operations targeting infrastructure and military facilities. Based on this belief, Khamenei assumes that if he can suppress internal unrest through his extensive security apparatus and preserve the core of his power structure, the Islamic Republic will not only survive but emerge from the war with renewed legitimacy and strength. He believes that, under wartime conditions, he can fully securitize the domestic environment, suppress any form of dissent under the pretext of “unity against foreign aggression,” and—after the war ends—blame all of Iran’s chronic dysfunctions, including the water, power, and gas shortages, inflation, and economic collapse, on the foreign enemy. In his view, war would be an opportunity to purge opposition, consolidate power, and redirect public attention away from the regime’s longstanding failures. What Khamenei fails to recognize, however, is that the current situation is fundamentally different from any past conflict—and that this time, the Islamic Republic may not survive. Western military capabilities have evolved to such an extent that they can cripple Iran’s core infrastructure with extraordinary precision in the early hours of any conflict. The command centers of the IRGC, intelligence headquarters, missile sites, and communication hubs have all been carefully mapped over the years. Unlike the Iran-Iraq war, which lasted for years and cost hundreds of thousands of lives, this time the objective won’t be territorial occupation—it will be the decapitation of the regime’s command-and-control system. The United States and its allies don’t need boots on the ground; disabling the leadership structure is enough to plunge the state into disarray. More importantly, Iranian society today bears no resemblance to that of the 1980s. The people are neither ideologically motivated nor willing to sacrifice for the regime. Years of economic hardship, repression, corruption, and injustice have left society deeply exhausted and ready to explode. If a war breaks out, instead of rallying behind the regime, people are far more likely to rise up against it. Public rage, long simmering beneath the surface, could erupt into widespread urban uprisings. In such a scenario, the regime’s security apparatus will likely be overwhelmed; the scale and intensity of unrest would go far beyond anything it could contain. From an economic perspective, the Islamic Republic is in no position to endure a war. Existing sanctions have already pushed Iran’s economy to the edge of collapse. If key oil, industrial, or energy infrastructure is targeted during the conflict, the economy could completely disintegrate. Disruptions in the supply of food, water, fuel, and electricity could unravel social order in a matter of days. At that point, no rhetoric—neither anti-American slogans nor appeals to national pride—will pacify the public. A starving and desperate society does not listen. Khamenei also mistakenly assumes that he can count on support from Russia and China. In reality, Russia is already overstretched by the war in Ukraine, and China, engaged in a high-stakes global economic competition, is unlikely to risk confrontation with the West over Iran. When the moment of truth arrives, the Islamic Republic may find itself completely isolated. Perhaps most critically, the regime faces a looming succession crisis. Khamenei is old and reportedly in poor health. There is no clear or widely accepted successor. In a wartime scenario, should he die or become incapacitated, the regime would be plunged into a leadership vacuum, leading to further instability. Neither the IRGC nor any other institution has the legitimacy or cohesion to manage the country in his absence. Khamenei looks to Bashar al-Assad’s survival in Syria as a model for his own strategy, but Iran is not Syria. Iranian society is far more complex, politically aware, and less willing to accept authoritarian rule. His vision of a “manageable war” is not a sound political strategy—it is a dangerous delusion. This time, the war he seeks to manipulate as a lifeline could well be the trigger that ends the Islamic Republic once and for all. The people won’t rally behind him, the world won’t tolerate him, and even parts of his own system may no longer obey him. And this time, unlike before, he may not survive.

Friday, March 7, 2025

نامه ترامپ به خامنه‌ای: پایان بازی برای جمهوری اسلامی؟

نامه ترامپ به خامنه‌ای، رئیس‌جمهور ایالات متحده به رهبر جمهوری اسلامی ایران، بار دیگر توجه رسانه‌ها را به خود جلب کرده است. در این نامه، ترامپ پیشنهاد مذاکره درباره برنامه هسته‌ای ایران را مطرح کرده و تأکید داشته که آمریکا نمی‌تواند اجازه دهد جمهوری اسلامی به سلاح هسته‌ای دست یابد. اما این اقدام چه معنایی دارد؟ آیا این نامه گامی در مسیر مذاکره و توافقی جدید است، یا تلاشی بی‌نتیجه که در نهایت منجر به تشدید فشارها و شاید حتی سقوط رژیم ایران شود؟ ترامپ و سیاستمداران آمریکایی بارها نشان داده‌اند که تمایلی به مماشات با جمهوری اسلامی ندارند، بلکه به دنبال تغییر رفتار یا حتی تغییر رژیم در ایران هستند. نامه‌ای که ترامپ ارسال کرده، در واقع ادامه همان استراتژی “فشار حداکثری” است که دولت او در پیش گرفته است. او از یک سو تحریم‌ها را به شدیدترین حد ممکن رسانده، اقتصاد ایران را به مرز فروپاشی کشانده و از سوی دیگر، از مذاکره سخن می‌گوید. اما آیا جمهوری اسلامی آماده چنین مذاکره‌ای است؟ رهبران جمهوری اسلامی، به‌ویژه شخص خامنه‌ای، بارها اعلام کرده‌اند که مذاکره با آمریکا نه‌تنها سودی ندارد، بلکه “سم” است. این موضع‌گیری‌ها عمدتاً از ترس عقب‌نشینی و نمایش ضعف در برابر مردم و نیروهای داخلی صورت می‌گیرد. اگر حکومت به سمت مذاکره با آمریکا برود، این نشان می‌دهد که تمام شعارهای ضدآمریکایی، تمام استراتژی‌های منطقه‌ای و تمام سیاست‌های توسعه‌طلبانه جمهوری اسلامی در عراق، سوریه، لبنان و یمن، به شکست انجامیده‌اند. با انتشار خبر ارسال این نامه، برخی تحلیلگران معتقدند که درون حاکمیت جمهوری اسلامی بر سر پذیرش یا رد مذاکره شکاف‌هایی ایجاد خواهد شد. در یک سوی این شکاف، افرادی قرار دارند که معتقدند تحریم‌های آمریکا اقتصاد کشور را فلج کرده و ادامه این وضعیت ممکن نیست. این گروه که شامل برخی تکنوکرات‌های نظام و حتی برخی مقامات نظامی است، می‌دانند که جمهوری اسلامی در شرایط کنونی، بدون توافق با غرب نمی‌تواند دوام بیاورد. اما در سوی دیگر، نیروهای تندرو و رادیکال مانند سپاه پاسداران و حامیان ایدئولوژیک نظام قرار دارند که مذاکره را به معنای مرگ جمهوری اسلامی می‌دانند. آن‌ها معتقدند هرگونه عقب‌نشینی، باعث تشدید اعتراضات داخلی، افزایش فشارهای بین‌المللی و در نهایت فروپاشی نظام خواهد شد. این در حالی است که خود مردم ایران، که بیش از چهار دهه است تحت حکومت سرکوبگرانه جمهوری اسلامی زندگی می‌کنند، دیگر اعتمادی به وعده‌های اصلاح و تغییر ندارند. یکی از مهم‌ترین عواملی که جمهوری اسلامی را به سمت تصمیم‌گیری برای مذاکره یا ادامه مقاومت سوق می‌دهد، وضعیت اقتصادی کشور است. تحریم‌های اعمال‌شده از سوی آمریکا، فروش نفت ایران را به کمترین میزان در دهه‌های اخیر رسانده است. کاهش درآمدهای ارزی، افزایش نرخ تورم، رکود اقتصادی، بیکاری گسترده و اعتراضات کارگری، جمهوری اسلامی را در موقعیتی بحرانی قرار داده است. در چنین شرایطی، آیا رهبران جمهوری اسلامی می‌توانند همچنان بر مواضع خود پافشاری کنند؟ تاریخ نشان داده است که رژیم‌های استبدادی معمولاً تا آخرین لحظه از مذاکره و امتیازدهی خودداری می‌کنند، زیرا می‌دانند که عقب‌نشینی آن‌ها می‌تواند پایان کارشان باشد. اگر جمهوری اسلامی به مذاکره تن دهد، عملاً باید بسیاری از سیاست‌های خود را تغییر دهد، حمایت از گروه‌های نیابتی خود در منطقه را کاهش دهد و به‌نوعی از ایدئولوژی “مقاومت” دست بردارد. این موضوع می‌تواند باعث ریزش پایگاه اجتماعی نظام و حتی تشدید اختلافات داخلی شود. پس از انتشار خبر ارسال این نامه، نمایندگی جمهوری اسلامی در سازمان ملل اعلام کرد که تاکنون چنین نامه‌ای دریافت نکرده است. این واکنش نشان می‌دهد که حکومت ایران قصد دارد در برابر این اقدام، سیاست انکار و سکوت را در پیش بگیرد. با این حال، چنین سیاستی در درازمدت کارساز نخواهد بود. اگر جمهوری اسلامی این پیشنهاد را نادیده بگیرد، به این معناست که به‌دنبال تشدید بحران و حتی تقابل نظامی است. اگر هم تصمیم به مذاکره بگیرد، باید با هزینه‌های داخلی و خارجی آن کنار بیاید. با توجه به وضعیت بحرانی اقتصاد، افزایش اعتراضات داخلی، فشارهای بین‌المللی و ضعف استراتژیک در منطقه، به نظر می‌رسد که جمهوری اسلامی در یکی از حساس‌ترین دوران‌های حیات خود قرار دارد. ارسال نامه ترامپ، در واقع گام دیگری در راستای فشار بر این رژیم است تا یا تسلیم شود، یا با فروپاشی مواجه گردد. بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی، از جمله فعالان سیاسی، تحلیلگران و حتی بخش بزرگی از مردم ایران، بر این باورند که مذاکره با آمریکا نه‌تنها به سود این رژیم نخواهد بود، بلکه تنها زمان بیشتری را برای بقای آن فراهم می‌کند. آن‌ها معتقدند که بهترین راه برای پایان دادن به این حکومت، افزایش فشارهای داخلی و بین‌المللی، حمایت از اعتراضات مردمی و تشدید تحریم‌هاست. نامه ترامپ به خامنه‌ای، هرچند در ظاهر یک پیشنهاد دیپلماتیک است، اما در باطن نشان از تداوم سیاست “فشار حداکثری” دارد. این نامه، جمهوری اسلامی را در برابر یک انتخاب سرنوشت‌ساز قرار داده است: یا باید تسلیم شود و به‌نوعی بقای خود را به‌طور موقت تضمین کند، یا باید با تمام قوا در برابر آمریکا ایستادگی کند، که در نهایت می‌تواند منجر به سقوطش شود. مخالفان جمهوری اسلامی، این نامه را نه به‌عنوان فرصتی برای بقای این رژیم، بلکه به‌عنوان هشداری برای پایان کار آن تلقی می‌کنند. به اعتقاد آن‌ها، جمهوری اسلامی حتی اگر به‌ظاهر بتواند از این بحران عبور کند، در بلندمدت توانایی بقا نخواهد داشت. جامعه ایران دیگر به وعده‌های اصلاحات باور ندارد، و هر حرکت این رژیم برای نجات خود، تنها به تعویق افتادن سقوط نهایی آن خواهد بود. سؤال اینجاست: آیا رهبران جمهوری اسلامی حاضرند سرنوشت خود را تغییر دهند، یا مانند بسیاری از دیکتاتورها، تا لحظه آخر بر مواضع خود پافشاری خواهند کرد؟ تاریخ نشان داده است که سرنوشت رژیم‌های استبدادی، همواره به‌دست خودشان رقم می‌خورد، و جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنی نیست.

اصول کلی آمادگی در شرایط بحران یا حمله احتمالی

۱. آمادگی برای قطع برق، آب و گاز در هر درگیری نظامی، اولین آسیب معمولاً به زیرساخت‌هاست. بنابراین: • آب آشامیدنی ذخیره کنید: حداقل برای ...