Wednesday, November 19, 2025

ونزوئلا؛ پناهگاه پنهان تهران و میدان جدید نبرد واشینگتن

در سال‌های اخیر، ونزوئلا به یکی از مهم‌ترین کانون‌های توجه سیاست خارجی آمریکا تبدیل شده است؛ نه فقط به دلیل منابع عظیم نفتی و جایگاه ژئوپلیتیکش در آمریکای لاتین، بلکه به دلیل پیوند عمیق آن با جمهوری اسلامی ایران. روابط تهران و کاراکاس از زمان چاوز و سپس مادورو وارد مرحله‌ای شد که نقش آن فقط در سطح همکاری‌های اقتصادی یا دیپلماتیک خلاصه نمی‌شد، بلکه به یکی از ستون‌های اساسی برای دور زدن تحریم‌ها، انتقال پول، فروش مخفیانه نفت و ایجاد شبکه‌های امنیتی مشترک تبدیل شد. ایران در این سال‌ها با بازسازی پالایشگاه‌های ونزوئلا، ارسال بنزین در دوران بحران سوخت، انتقال فناوری نظامی و حتی ایجاد شبکه‌های مالی مشترک به مادورو کمک کرد تا از فروپاشی جلوگیری کند؛ و در مقابل، مقامات جمهوری اسلامی از خاک ونزوئلا به‌عنوان محل امن سرمایه‌گذاری و حتی گزینه‌ای برای «پناه گرفتن در صورت سقوط» استفاده کردند. خرید املاک بزرگ، ثبت شرکت‌های پوششی، گرفتن پاسپورت‌های ویژه، و ذخیره‌سازی سرمایه‌های غیرشفاف در این کشور از جمله اقداماتی بود که در گزارش‌های رسانه‌هایی چون وال‌استریت ژورنال، ال‌پاییس و رویترز بارها به آن اشاره شده است. برای ایالات متحده، حکومت مادورو صرفاً یک رژیم اقتدارگرا نیست؛ بلکه حلقه‌ای فعال در محور ضدامریکایی متکی بر ایران، روسیه و چین به‌حساب می‌آید. به همین دلیل، تحلیل‌های استراتژیک و اسناد منتشرشده از محافل امنیتی آمریکا نشان می‌دهد که واشینگتن و سازمان سیا چند مسیر هم‌زمان را برای تغییر وضعیت در ونزوئلا دنبال کرده‌اند: فشار اقتصادی سنگین برای فرسایش منابع رژیم، تقویت اپوزیسیون و تلاش برای انتقال قدرت از طریق شکاف در حزب حاکم و ارتش، و سناریوهای شدیدتر شامل عملیات اطلاعاتی، جنگ سایبری، یا بی‌ثبات‌سازی کنترل‌شده به‌منظور ایجاد فروپاشی داخلی. انتخاب میان این سناریوها به مقاومت مادورو، نقش روسیه و میزان اتکای ایران به این کشور بستگی دارد. نقش ایران در تقویت مادورو باعث شده هرگونه تحول در ونزوئلا پیامد مستقیمی برای تهران داشته باشد. سقوط مادورو فقط یک تغییر سیاسی در آمریکای لاتین نیست؛ بلکه ضربه‌ای ساختاری به یکی از مسیرهای اصلی انتقال نفت، طلا و ارز ایران است. از دست رفتن این شریک، به معنای از بین رفتن شبکه‌های مالی و امنیتی‌ای است که تهران در سال‌های تحریم بر آن تکیه کرده بود. مهم‌تر اینکه، در صورت تغییر قدرت، دولت جدید ونزوئلا که احتمالاً نزدیک به آمریکا خواهد بود، توانایی و انگیزه دارد تمام اسناد مالی، قراردادهای نفتی، شبکه‌های بانکی و حتی مکان سرمایه‌گذاری‌ها و املاک ثبت‌شده توسط مقامات ایرانی را در اختیار واشینگتن قرار دهد؛ اقدامی که نه‌تنها مسیرهای مالی جمهوری اسلامی را آسیب‌پذیر می‌کند، بلکه می‌تواند تبعات مستقیم برای افرادی داشته باشد که سال‌هاست سرمایه‌های شخصی خود را در این کشور ذخیره کرده‌اند. در این میان، موضوع «ونزوئلا به‌عنوان محل فرار احتمالی مقامات ایران» نیز فقط یک شایعه سیاسی نیست. شواهد و گزارش‌های مستقل نشان داده است که بخشی از نخبگان امنیتی و اقتصادی جمهوری اسلامی در سال‌های گذشته، با آگاهی از شکنندگی داخلی، به خرید املاک و ایجاد پایگاه‌های خانوادگی در ونزوئلا روی آورده‌اند. نزدیک بودن روابط دو دولت، نبود روابط نزدیک ونزوئلا با نهادهای غربی در زمینه افشای اطلاعات، و فاصله جغرافیایی آن از جهان عرب و منطقه، این کشور را برای این مقامات به گزینه‌ای ایده‌آل تبدیل کرده بود. اما همین مسئله به نقطه آسیب‌پذیری بزرگی تبدیل شده، زیرا در صورت تحول سیاسی در کاراکاس، نه‌تنها این سرمایه‌ها از دست خواهد رفت، بلکه امکان افشای گسترده اطلاعات مالی و امنیتی ایران وجود دارد؛ افشایی که می‌تواند فشار بین‌المللی علیه جمهوری اسلامی را وارد مرحله جدیدی کند. در نهایت، هرگونه تغییر در ونزوئلا به‌نوعی بخشی از معادله فشار بر جمهوری اسلامی است. برای آمریکا، محدود کردن نفوذ ایران در مناطق دور از خاورمیانه مثل آمریکای لاتین، راهی کم‌هزینه برای تضعیف تهران بدون ورود به درگیری مستقیم محسوب می‌شود. بنابراین سرنوشت مادورو نه‌فقط یک مسئله منطقه‌ای، بلکه یکی از متغیرهای مهم آینده ایران است؛ زیرا ونزوئلا در سال‌های اخیر به مسیر مالی، سیاسی و حتی پناهگاهی مقامات جمهوری اسلامی تبدیل شده و هرگونه تحول در آن، ضربه‌ای مستقیم به شبکه‌های پنهان قدرت و سرمایه در تهران به شمار می‌رود.

Thursday, November 13, 2025

تعطیلی دولت فدرال آمریکا در پاییز ۲۰۲۵

تعطیلی دولت فدرال ایالات متحده در پاییز ۲۰۲۵ را می‌توان یکی از نقاط برجسته مواجهه ساختار سیاسی آمریکا با محدودیت‌های نهادی و اختلافات ایدئولوژیک دانست. این رخداد در بستری شکل گرفت که سال‌هاست دو حزب عمده آمریکا ـ دموکرات‌ها و جمهوری‌خواهان ـ درباره حدود مداخله دولت، اولویت‌های بودجه‌ای و نقش دولت در حوزه‌های اجتماعی و اقتصادی اختلاف بنیادین دارند. به همین دلیل، تحلیل تعطیلی دولت تنها با تمرکز بر رخدادهای مقطعی قابل فهم نیست، بلکه نیازمند توجه به ویژگی‌های ساختاری سیاست و اقتصاد آمریکا است. در سطح نظری، این بحران را می‌توان نتیجه برخورد دو سنت فکری دانست: سنتی که دولت را ابزار لازم برای تضمین عدالت اجتماعی، حمایت از اقشار آسیب‌پذیر و ارائه خدمات عمومی ضروری می‌بیند، و سنتی که بر محدودسازی نقش دولت، کاهش هزینه‌ها و سپردن اکثر فعالیت‌ها به بازار آزاد تاکید می‌کند. منازعه بر سر گسترش یا محدودسازی برنامه‌های اجتماعی، از جمله برنامه‌های مرتبط با سلامت، یکی از مصادیق این اختلاف نظری است که در سال ۲۰۲۵ نیز نقشی تعیین‌کننده داشت. از منظر ساختار اقتصادی، آمریکا نمونه بارز یک اقتصاد سرمایه‌داری مبتنی بر بازار آزاد است؛ اقتصادی که در آن نقش فدرال گسترش نایافته و سهم بخش خصوصی در تولید، اشتغال و نوآوری بسیار بالاست. در چنین ساختاری، توقف موقت دولت به معنای توقف فعالیت اقتصادی نیست. بخش‌های کلیدی اقتصاد شامل صنعت، فناوری، خدمات مالی، تجارت، حمل‌ونقل و خدمات خصوصی با استقلال نسبی از دولت عمل می‌کنند. به همین دلیل، اثر تعطیلی دولت بر اقتصاد کلان محدودتر است و نسبت به کشورهایی با اقتصاد دولتی‌محور، مانند ایران، پیامدهای متفاوتی ایجاد می‌کند. مقایسه تطبیقی نشان می‌دهد که در کشورهایی با سهم بالای دولت در اقتصاد، مانند ایران، اختلال در عملکرد دولت بر بخش‌های گسترده‌ای از اقتصاد اثر می‌گذارد؛ زیرا دولت نه تنها سیاست‌گذار بلکه کارفرما، مالک صنایع و تنظیم‌کننده قیمت‌هاست. در مقابل، در آمریکا اثرگذاری تعطیلی دولت عمدتاً معطوف به نهادها و افرادی است که مستقیماً تحت پوشش دولت فدرال فعالیت می‌کنند. این شامل کارمندان فدرال، پیمانکاران دولتی، بخش‌هایی مانند ایمنی هوایی، خدمات مرزی، ادارات صدور مجوزها، و البته دریافت‌کنندگان برنامه‌های حمایتی است. بنابراین، تعطیلی دولت پدیده‌ای محدود به گروه‌های آسیب‌پذیر نیست، اما تأثیر آن به اندازه کشورهایی با اقتصاد دولتی گسترده، فراگیر نیست. با این حال، ادعای «کم‌اهمیت بودن تعطیلی» از منظر تجربی و اقتصاد سیاسی دقیق نیست. پژوهش‌های دفتر بودجه کنگره (CBO) و حسابرسی دولت (GAO) نشان می‌دهد که تعطیلی‌های طولانی‌مدت، کاهش رشد اقتصادی، افت بهره‌وری نیروی کار، تأخیر در سرمایه‌گذاری‌های بخش خصوصی، و افزایش هزینه‌های عملیاتی دولت را در پی دارد. علاوه بر اثرات اقتصادی، مطالعات رفتار سیاسی نشان می‌دهد که تعطیلی دولت معمولاً هزینه سیاسی برای طراحان یا طرفی که مسبب تلقی می‌شود ایجاد می‌کند. در بُعد نهادی، ساختار قانون‌گذاری آمریکا خود زمینه‌ساز بحران‌های تکرارشونده است. وجود نهاد فیلیباستر در سنا، الزام به تصویب بودجه سالانه، عدم امکان تصویب خودکار بودجه (automatic continuing resolution) و دوحزبی بودن نظام سیاسی باعث می‌شود تعطیلی دولت به‌عنوان ابزار فشار در مذاکرات بودجه‌ای استفاده شود. تعطیلی ۲۰۲۵ نیز حاصل برهم‌کنش این محدودیت‌های نهادی با اختلافات ایدئولوژیک بود. در جریان این بحران، جمهوری‌خواهان با طرح «تأمین مالی پاک» بر ضرورت تصویب بودجه بدون افزودن تعهدات جدید تاکید داشتند، در حالی‌که دموکرات‌ها بر تداوم حمایت‌های اجتماعی و به‌ویژه برنامه‌های سلامت پافشاری می‌کردند. هرچند روایت‌های حزبی یکدیگر را مقصر می‌دانستند، اما تحلیل نهادی نشان می‌دهد که هر دو حزب از سازوکار تعطیلی به‌عنوان ابزار چانه‌زنی استفاده کردند. علاوه بر این، شکاف درون‌حزبی ـ به‌ویژه در میان دموکرات‌های میانه‌رو ـ نقش مهمی در پایان‌بخشی به تعطیلی داشت. در پایان، بازگشایی دولت نه یک پیروزی حزبی، بلکه نتیجه ضرورت سیاسی و فشار اجتماعی بود. بحران نشان داد که مناقشه بر سر بودجه در آمریکا صرفاً تکنیکی نیست، بلکه بازتاب‌دهنده اختلافات ساختاری بر سر فلسفه حکومت‌داری، مسئولیت‌پذیری مالی و توازن میان دولت و بازار است. تعطیلی دولت در سال ۲۰۲۵ بار دیگر این واقعیت را برجسته کرد که مدیریت تعهدات مالی دولت در شرایط افزایش هزینه‌ها، نیازمند سازوکارهایی است که فراتر از رقابت حزبی، مبتنی بر گفت‌وگو، اجماع‌سازی و تحلیل‌های واقع‌گرایانه باشد. حمید اناری نوامبر ۲۰۲۵

Saturday, November 8, 2025

The Camel-Leopard Hybrid Named Zohran Mamdani

(An Anatomy of Contradiction in New York’s New Mayor) Zohran Mamdani’s election as the new mayor of New York City was widely hailed as a victory for diversity and inclusion—a symbol of the city’s multicultural spirit and generational renewal. Yet behind the celebratory headlines lies a more complex figure: a politician whose identity, rhetoric, and promises form a patchwork of contradictions. Mamdani embodies the postmodern paradox of Western politics—a man trying to be everything to everyone, and therefore nothing consistent to anyone. Publicly, Mamdani identifies as a Shi’a Muslim and the son of Ugandan immigrants. Yet his lifestyle and political messaging often sit uneasily beside those roots. He joins transgender rights marches and champions LGBTQ+ causes while also attending mosque prayers and invoking the language of faith. His wife is proudly unveiled, his personal style blends street culture and hip-hop with religious symbolism, and his speeches mix social justice idealism with spiritual references. It is not hypocrisy so much as confusion—a portrait of a generation raised on pluralism but adrift in coherence. During his campaign, Mamdani offered a cascade of sweeping promises: free public buses for all, universal housing guarantees, and the eradication of racial inequality in the city. These proposals sound noble but are structurally beyond the authority of any mayor. According to New York City’s charter, control over public transit lies with the state’s Metropolitan Transportation Authority, not City Hall. Budgetary power, too, is shared with the City Council and the state government. In short, the mayor of New York can advocate—but not legislate—such transformations. Mamdani’s agenda, therefore, reads more like a moral manifesto than a governing plan, designed to rally disillusioned young voters rather than to withstand the rigors of fiscal reality. What makes Mamdani emblematic of this era is not merely his lack of administrative realism but his fusion of identity politics and performance. He invokes Islam while borrowing from progressive American leftism; he condemns inequality while flourishing in a media culture driven by celebrity and capital. His political capital depends not on policy achievements but on symbolic alignment—being seen on the right side of every social cause. In this sense, Mamdani is not a mayor in the traditional sense but a cultural performer in the theater of modern politics. If his grand promises remain unfulfilled, New Yorkers may soon realize that charisma and compassion are no substitutes for governance. Justice without budgeting, and inclusion without infrastructure, quickly turn into another form of spectacle. Mamdani’s contradictions—his attempt to merge religion, radicalism, and populism—reflect a deeper crisis in Western liberalism: the replacement of conviction with branding. Zohran Mamdani may be celebrated today as a progressive trailblazer, but history will judge him on a simpler scale—by the tangible outcomes of his governance, not by the hashtags that surround him. Until then, he remains what his critics aptly call him: a political camel-leopard—a creature stitched together from parts that were never meant to coexist.

شتر گاو پلنگی به نام زهران ممدانی

پیروزی زهران ممدانی در انتخابات شهرداری نیویورک، در نگاه نخست برای بسیاری از ناظران، نشانه‌ای از تنوع فرهنگی و گشودگی سیاسی در بزرگ‌ترین شهر آمریکا تلقی شد. اما در پس این تصویر رنگین و جذاب، چهره‌ای قرار دارد که بیشتر از آنکه نماینده انسجام فکری یا تجربه مدیریتی باشد، نماد دوران سردرگمی ارزش‌ها در سیاست معاصر است. ممدانی، که خود را مسلمان شیعه و فرزند مهاجران می‌داند، در رفتار و مواضع سیاسی‌اش مجموعه‌ای از تناقض‌ها را گرد آورده است: او در تظاهرات ترنس‌جندرها شرکت می‌کند، اما در مراسم مذهبی مسلمانان نیز حاضر می‌شود؛ از سنت شرقی سخن می‌گوید اما همسرش بی‌حجاب در کنار او در محافل عمومی حضور دارد؛ از ریشه‌های اعتقادی‌اش یاد می‌کند اما در گفتار و سبک زندگی‌اش، رپ و فرهنگ خیابانی نیویورک غالب است. این تلفیق ناهمگون، او را به چهره‌ای تبدیل کرده که بیش از آنکه «اصیل» باشد، بازتابی از یک هویت رسانه‌ای و بازاری است. در کارزار انتخاباتی، ممدانی وعده‌هایی مطرح کرد که از نظر کارشناسان اقتصادی و حقوقی، بسیار فراتر از اختیارات و توان مالی شهرداری نیویورک است. شعارهایی چون «حمل‌ونقل رایگان برای همه»، «تضمین مسکن همگانی»، «پایان دادن به نابرابری نژادی» و «انرژی پاک در هر محله»، هرچند خوش‌شنوا و مردمی به نظر می‌رسند، اما بدون پشتوانه مالی و قانونی هستند. بودجه نیویورک با تمام وسعتش نیز چنین ظرفیتی ندارد، و شهردار نه اختیار قانون‌گذاری دارد و نه امکان تأمین منابع جدید. وعده‌های ممدانی، بیش از آنکه برنامه اجرایی باشند، ابزار سیاسی برای بسیج احساسات عدالت‌خواهانه اقشار جوان و گروه‌های حاشیه‌نشین شهر بودند. در واقع، ممدانی محصول دوران تازه‌ای از سیاست شهری در غرب است؛ دورانی که در آن، «نمایش همدلی» جای «مدیریت واقع‌گرایانه» را گرفته است. او همان‌قدر که از تبعیض و فقر سخن می‌گوید، از نمادهای فرهنگی غربی نیز تغذیه می‌کند. از اسلام می‌گوید، اما در عمل از گفتمان چپِ فرهنگی آمریکا پیروی می‌کند. از عدالت اجتماعی حرف می‌زند، اما بدون ارائه مدل اقتصادی قابل اجرا. چنین سیاست‌مداری نه بر مبنای جهان‌بینی منسجم، بلکه بر پایه ترکیب احساسات عمومی، نشانه‌های هویتی و جلب توجه رسانه‌ها شکل گرفته است. اگر ممدانی در سال‌های پیش‌رو بتواند حتی بخشی از وعده‌های خود را عملی کند، شاید بتوان او را پیشرو دانست. اما اگر وعده‌های او در حد شعار باقی بمانند ــ چنان‌که بسیاری از کارشناسان پیش‌بینی می‌کنند ــ او نمونه‌ای خواهد بود از همان پدیده‌ای که دموکراسی‌های مدرن را تهدید می‌کند: سیاست‌مدارانی که با زبان عدالت و تنوع، اما بدون برنامه و منابع واقعی، اعتماد عمومی را هزینه نمایش و هویت‌سازی می‌کنند. در نهایت، زهران ممدانی نه صرفاً یک شهردار است و نه یک فعال اجتماعی؛ او نماد دوران مبهمی است که در آن سیاست، فرهنگ، دین و نمایش در هم آمیخته‌اند. از همین روست که شاید هیچ عنوانی بهتر از «شتر گاو پلنگی به نام زهران ممدانی» نتواند این ترکیب متناقض را توصیف کند.

Monday, October 6, 2025

Donald Trump: A Pragmatic and Visionary Leader in Global Politics

Donald J. Trump was a distinctive figure in America’s public sphere from a young age — a successful businessman, a blunt speaker, and a man with an unconventional approach to politics and national security. Unlike career politicians bound by party lines, Trump viewed global affairs with an independent, pragmatic, and realist mindset. As early as the 1980s, he had concluded that the United States was on a path toward losing its historic dominance, warning that neglecting national interests would leave the country vulnerable to both visible and hidden enemies. In 2000, Trump published a book titled The America We Deserve, a kind of intellectual manifesto outlining his vision for America’s future, global politics, and emerging security threats. With striking foresight, he warned that the United States was at risk of facing a terrorist attack far worse than the 1993 World Trade Center bombing — an attack that could reshape global security. In one passage, he mentioned Osama bin Laden by name, describing the growing threat of terrorism at a time when al-Qaeda was not yet seen as the West’s primary enemy. He wrote: “One day we’re told that a mysterious figure named Osama bin Laden is our enemy number one — and then, after a while, everyone forgets about him. Until we start taking such threats seriously, an enemy hiding in the shadows will strike us.” Less than a year later, the September 11, 2001 attacks made Trump’s warning a grim reality — the first clear example of his anticipatory insight into global security trends. Trump viewed politics from a perspective few understood: that of a businessman and skilled negotiator. He often said, “Security and economy are two sides of the same coin.” A nation dependent on others economically, he argued, cannot defend itself effectively. Thus, instead of costly interventionism, Trump believed in deterrence through strength, economic self-reliance, and mutual respect among nations. This thinking later crystallized in his famous slogan America First — a phrase not born of isolationism, but of national confidence and independence. During his presidency (2016–2020), Trump put this worldview into practice. Time and again, he declared in international forums that the United States should not bear the financial burden of global security alone — allies, too, must pay their fair share. In 2019, at a NATO summit, when Trump bluntly stated that European nations must contribute more to the alliance’s defense budget, many European leaders dismissed his words as harsh or unrealistic. Yet time proved Trump right. After Russia’s invasion of Ukraine in 2022 exposed Europe’s direct vulnerability, the world realized that Trump’s warnings about defense spending and NATO readiness had been entirely accurate. Those same leaders who once doubted him later admitted that Trump had foreseen the threat correctly and had simply articulated what reality later confirmed. His approach to global security was rooted in geopolitical understanding and political realism — not emotion or rhetoric. Economically, Trump launched a policy that even his critics now describe as “necessary but overdue”: curbing dependence on China. He initiated a trade war with Beijing to bring manufacturing back to the U.S. and prevent the transfer of strategic technologies. At the time, many in the media and political establishment called it reckless, but within a few years — as China’s global economic and technological influence expanded — it became clear that Trump’s policy was not only pragmatic but also prescient. Subsequent administrations, including Biden’s, were compelled to continue the same course — a testament to the durability and correctness of Trump’s economic vision. In the energy sector, Trump championed complete U.S. energy independence. By expanding shale oil and gas production, he freed the nation from heavy import reliance and turned the United States into the world’s top energy producer. Years later, amid the energy crisis triggered by the Ukraine war, the wisdom of his policy became even more evident. The very nations that once criticized Trump’s energy agenda found themselves seeking to emulate America’s self-sufficiency model. Between 2021 and 2025, many of Trump’s predictions came true. Europe’s dependence on Russian energy led to crisis, NATO was forced to reform its defense framework to survive, China emerged as a formidable challenge to U.S. power, and global inflation — driven by reckless monetary expansion — unfolded exactly as Trump had warned. During this same period, Western research institutions confirmed that NATO members had increased their defense spending to levels nearly identical to those Trump had demanded while in office. Gradually, the image of Trump as merely a controversial figure gave way to a more nuanced understanding: that of a visionary leader who foresaw global shifts before they materialized. From terrorism to NATO, from energy to China, from economic sovereignty to military deterrence — all demonstrated that Trump’s analyses stemmed not from ego or slogans, but from experience, economic logic, and a deep grasp of 21st-century power structures. Donald Trump, therefore, must be seen not only as one of the most influential political figures of modern America, but also as one of the rare leaders whose words and predictions consistently aligned with unfolding reality. His mind — a blend of intuition, pragmatism, and realism — helped steer U.S. policy from an era of hesitation and overextension to one of confidence and deterrence. Today, as many global events echo the warnings he once issued, history is beginning to rewrite its verdict on Donald Trump: a leader who foresaw crises before they erupted, made decisive choices amid turmoil, and whose foresight has been vindicated by time. Hamid Anari – October 2025

دونالد ترامپ؛ رهبر عمل‌گرا و پیش‌بینی‌گر سیاست جهانی

دونالد جی. ترامپ از همان سال‌های جوانی چهره‌ای متفاوت در صحنه عمومی آمریکا بود؛ تاجری موفق، سخنوری صریح و انسانی با نگاهی غیرمتعارف به سیاست و امنیت ملی. برخلاف سیاستمداران حرفه‌ای که اغلب در چارچوب‌های حزبی می‌اندیشند، ترامپ با ذهنی آزاد، عمل‌گرا و واقع‌گرایانه به مسائل جهانی نگاه می‌کرد. او از دهه ۱۹۸۰ به این باور رسیده بود که آمریکا در مسیر از دست دادن اقتدار تاریخی خود قرار گرفته و هشدار می‌داد که بی‌توجهی به منافع ملی، این کشور را در برابر دشمنان آشکار و پنهان آسیب‌پذیر می‌سازد. در سال ۲۰۰۰، ترامپ کتابی منتشر کرد با عنوان The America We Deserve («آمریکایی که شایسته آن هستیم»). این اثر در واقع بیانیه‌ای فکری بود که در آن، ترامپ دیدگاه خود را درباره آینده آمریکا، سیاست جهانی و تهدیدات امنیتی مطرح کرد. او با دقتی چشمگیر هشدار داد که ایالات متحده در معرض یک حمله تروریستی بزرگ‌تر از بمب‌گذاری مرکز تجارت جهانی در سال ۱۹۹۳ قرار دارد؛ حمله‌ای که می‌تواند چهره امنیت جهانی را تغییر دهد. در بخشی از کتاب، او نام اسامه بن‌لادن را می‌آورد و از گسترش تهدیدات تروریستی سخن می‌گوید، در حالی‌که در آن زمان هنوز القاعده به عنوان دشمن شماره یک غرب شناخته نشده بود. او می‌نویسد: «روزی به ما گفته می‌شود چهره‌ای مرموز به نام اسامه بن‌لادن دشمن شماره یک ماست، اما مدتی بعد همه فراموش می‌کنند. تا زمانی که چنین تهدیدهایی را جدی نگیریم، دشمنی که پنهان است، به ما حمله خواهد کرد.» کمتر از یک سال بعد، حملات یازده سپتامبر ۲۰۰۱، همان هشداری را که ترامپ داده بود به حقیقت بدل کرد. این رویداد تاریخی نخستین نمونه از بینش پیش‌دستانه‌ی او نسبت به روندهای امنیتی جهان بود. ترامپ سیاست را از زاویه‌ای می‌دید که کمتر سیاستمداری درک می‌کرد: از دید یک تاجر و مذاکره‌کننده‌ی حرفه‌ای. او بارها گفته بود که «امنیت و اقتصاد دو روی یک سکه‌اند»؛ کشوری که اقتصادش وابسته است، در دفاع از خود نیز ناتوان می‌شود. از این رو، او به‌جای سیاست‌های مداخله‌جویانه و پرهزینه، به بازدارندگی از موضع قدرت، خودکفایی اقتصادی و احترام متقابل میان کشورها باور داشت. این تفکر، بعدها در شعار معروفش «آمریکا در اولویت است» (America First) تجلی یافت — شعاری که نه از انزواطلبی، بلکه از استقلال و اعتماد به نفس ملی سرچشمه می‌گرفت. در دوران ریاست‌جمهوری خود (۲۰۱۶–۲۰۲۰)، ترامپ همان رویکرد را به عرصه‌ی عمل آورد. او بارها در نشست‌های بین‌المللی اعلام کرد که آمریکا نباید هزینه امنیت جهانی را به‌تنهایی بپردازد و متحدانش نیز باید سهم واقعی خود را ادا کنند. در سال ۲۰۱۹، در نشست ناتو، وقتی ترامپ با صراحت گفت کشورهای اروپایی باید سهم بیشتری از هزینه‌های دفاعی این ائتلاف را پرداخت کنند، بسیاری از رهبران اروپایی سخنان او را تند و غیرواقع‌بینانه دانستند. اما گذشت زمان نشان داد که تحلیل ترامپ دقیق‌تر بود. با حمله روسیه به اوکراین در سال ۲۰۲۲ و آشکار شدن تهدید مستقیم علیه اروپا، جهان فهمید هشدار ترامپ درباره ضرورت افزایش بودجه دفاعی و بازسازی ناتو کاملاً درست بوده است. همان رهبران اروپایی که پیش‌تر به او با تردید می‌نگریستند، بعدها پذیرفتند که ترامپ از ابتدا خطر را به‌درستی دیده بود و بر واقعیتی تأکید می‌کرد که همه جهان آن را تجربه کرد. این رویداد نشان داد که نگاه ترامپ به امنیت جهانی برخاسته از تحلیل ژئوپولیتیکی دقیق و واقع‌گرایی سیاسی بود، نه از هیجان یا شعار. در حوزه اقتصادی، ترامپ از نخستین روزهای ریاستش سیاستی را آغاز کرد که امروز حتی منتقدانش آن را «ضروری اما دیرهنگام» می‌خوانند: مهار وابستگی به چین. او جنگ تعرفه‌ای با پکن را کلید زد تا صنایع آمریکایی را به خاک خود بازگرداند و از انتقال فناوری‌های استراتژیک جلوگیری کند. در آن زمان، بسیاری از رسانه‌ها و سیاستمداران این تصمیم را ماجراجویانه دانستند، اما چند سال بعد، با گسترش نفوذ اقتصادی و فناورانه چین در جهان، آشکار شد که سیاست ترامپ نه‌تنها واقع‌بینانه، بلکه پیش‌نگرانه بوده است. دولت‌های بعدی آمریکا، از جمله دولت بایدن، ناگزیر شدند همان سیاست‌ها را ادامه دهند، که خود نشانه‌ای از پایداری و صحت تفکر اقتصادی ترامپ است. در حوزه انرژی نیز ترامپ تأکید داشت که آمریکا باید به استقلال کامل انرژی برسد. او با گسترش تولید نفت و گاز شِیل، کشور را از واردات گسترده بی‌نیاز کرد و آمریکا را به بزرگ‌ترین تولیدکننده انرژی جهان رساند. چند سال بعد، با بحران انرژی ناشی از جنگ اوکراین، اهمیت این سیاست بیش از پیش آشکار شد. همان کشورهایی که پیش‌تر از سیاست‌های انرژی ترامپ انتقاد می‌کردند، ناچار شدند برای تأمین سوخت و انرژی، به مدل خودکفایی او بازگردند. پس از پایان دوره ریاست‌جمهوری، در سال‌های ۲۰۲۱ تا ۲۰۲۵، بسیاری از پیش‌بینی‌های ترامپ به واقعیت بدل شدند. وابستگی اروپا به انرژی روسیه بحران‌زا شد، ناتو برای بقا ناچار به اصلاح ساختار دفاعی خود گردید، چین به چالشی جدی برای آمریکا تبدیل شد و تورم جهانی حاصل از سیاست‌های پولی بی‌محابا، درست همان وضعیتی بود که ترامپ بارها نسبت به آن هشدار داده بود. در همین دوران، حتی نهادهای تحقیقاتی غربی تأیید کردند که کشورهای عضو ناتو مشارکت مالی خود را دقیقاً در سطحی افزایش داده‌اند که ترامپ در دوران ریاست‌جمهوری‌اش خواسته بود. به مرور زمان، تصویری که از ترامپ به عنوان چهره‌ای صرفاً جنجالی ارائه می‌شد، جای خود را به برداشتی تازه داد: رهبری آینده‌نگر که تهدیدها و روندهای جهانی را پیش از ظهورشان درک کرد. از تروریسم تا ناتو، از انرژی تا چین، از استقلال اقتصادی تا بازدارندگی نظامی — همه نشان داد که تحلیل‌های ترامپ نه حاصل شهرت یا شعار، بلکه نتیجه تجربه، منطق اقتصادی و شناخت دقیق او از ساختار قدرت در قرن بیست‌ویکم بوده است. به این ترتیب، دونالد ترامپ را باید نه تنها یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های سیاسی دوران معاصر آمریکا، بلکه یکی از معدود رهبرانی دانست که میان گفتار و پیش‌بینی‌هایش، پیوستگی و تحقق واقعی وجود دارد. ذهن او ترکیبی از شهود، عمل‌گرایی و واقع‌نگری است؛ ذهنی که توانست مسیر سیاست آمریکا را از دوران تردید و انفعال، به دوران اعتمادبه‌نفس و بازدارندگی بازگرداند. اکنون که بسیاری از رویدادهای جهانی همان هشدارهای قدیمی او را بازتاب می‌دهند، تاریخ در حال بازنویسی داوری خود درباره دونالد ترامپ است — رهبری که پیش از بحران‌ها هشدار داد، در زمان بحران تصمیم گرفت، و پس از بحران، حقانیت نگاهش بر همگان آشکار شد. حمید اناری اکتبر ۲۰۲۵

Saturday, September 27, 2025

بیانیه مارکو‌روبیو که ساعتی پیش در وب سایت وزارت امور خارجه امریکا قرار گرفت

https://www.state.gov/releases/office-of-the-spokesperson/2025/09/completion-of-un-sanctions-snapback-on-iran امشب ساعت ۸ به وقت واشنگتن، سازمان ملل متحد بر اساس شش قطعنامه شورای امنیت ــ 1696، 1737، 1747، 1803، 1835 و 1929 ــ و به دلیل «نقض اساسی و ادامه‌دار» تعهدات هسته‌ای ایران، دوباره تحریم‌ها و محدودیت‌های پیشین را برقرار کرد. فعال شدن این تحریم‌ها، پایان روند اسنپ‌بک است که در ۲۸ اوت ۲۰۲۵ با ابتکار و رهبری قاطع فرانسه، آلمان و بریتانیا آغاز شد. مفاد قطعنامه‌های بازگردانده‌شده تهدیدهای ناشی از برنامه هسته‌ای ایران، موشک‌های بالستیک، تسلیحات متعارف و اقدامات بی‌ثبات‌کننده این کشور را هدف قرار می‌دهد. این مقررات ایران را ملزم می‌کند که غنی‌سازی اورانیوم، فعالیت‌های مرتبط با آب سنگین و بازفرآوری را تعلیق کند؛ از استفاده از فناوری موشک‌های بالستیک خودداری کند؛ واردات سلاح‌های متعارف را ممنوع کند؛ دوباره ممنوعیت سفر و مسدود شدن دارایی‌های افراد و نهادهای مشخص‌شده را اعمال کند؛ و اجازه توقیف سلاح‌ها و محموله‌های ممنوعه‌ای را بدهد که ایران به دولت‌ها یا گروه‌های غیردولتی منتقل می‌کند. تصمیم شورای امنیت در ۱۹ سپتامبر ــ که در ۲۶ سپتامبر نیز تأیید شد ــ پیامی روشن دارد: جامعه جهانی در برابر تهدیدها و اقدامات نیمه‌کاره کوتاه نخواهد آمد و تهران باید پاسخگو باشد. رئیس‌جمهور ترامپ به‌روشنی اعلام کرده است که دیپلماسی همچنان یک گزینه روی میز است و توافق همچنان بهترین نتیجه برای مردم ایران و جهان خواهد بود. اما برای رسیدن به چنین توافقی، ایران باید گفت‌وگوی مستقیم را با حسن نیت بپذیرد، بدون وقت‌کشی یا طفره‌رفتن. در غیر این صورت، بر عهده شرکای بین‌المللی است که تحریم‌های اسنپ‌بک را فوراً اجرا کنند تا رهبران ایران مجبور شوند تصمیمی بگیرند که به نفع ملتشان و برای امنیت جهان بهترین است.

تخریب پل‌ها؛ تقویت سپاه یا مقدمه‌ای برای فروپاشی جمهوری اسلامی؟

یکی از پرسش‌هایی که این روزها درباره حملات به پل‌ها، جاده‌ها و سایر زیرساخت‌های ایران مطرح می‌شود، این است که آیا چنین اقداماتی واقعاً به تض...