Friday, April 4, 2025
تجارت آزاد یا بازی یکطرفه؟ تحلیلی از حق آمریکا برای وضع تعرفههای متقابل در برابر بیعدالتی جهانی
در طول دهههای گذشته، بسیاری از کشورها توانستهاند با بهرهگیری از مزایای بازار باز و قدرتمند ایالات متحده، به رشد اقتصادی قابلتوجهی دست یابند. اما نکته تأسفبرانگیز اینجاست که در همین حال، همین کشورها از سیاستهایی بهره بردهاند که دسترسی کالاهای آمریکایی به بازار آنها را با موانع سنگین تعرفهای و غیرفنی مواجه کرده است. تجارت آزاد تنها زمانی معنا دارد که متقابل، منصفانه، و بر اساس احترام متقابل به حقوق اقتصادی ملتها باشد. آنچه در عمل میبینیم، چیزی جز بهرهکشی سیستماتیک از انعطافپذیری و باز بودن بازار آمریکا نیست.
نمونه بارز این بیعدالتی را میتوان در سیستم تعرفهای کانادا مشاهده کرد. با وجود روابط دوستانه و نزدیکی جغرافیایی، کانادا تعرفههایی تا ۲۴۳ درصد بر واردات شیر، ۲۴۵ درصد بر پنیر و ۲۹۸ درصد بر کره آمریکایی خارج از سهمیههای محدود اعمال میکند. در حالی که همین کشور سالانه میلیاردها دلار محصولات خود را بدون مانع جدی تعرفهای روانه بازار آمریکا میکند.
اتحادیه اروپا نیز در کنار شعارهای پرطمطراق درباره تجارت آزاد، تعرفههایی تا ۱۰ درصد بر خودروهای ساخت آمریکا اعمال میکند، در حالی که آمریکا تنها ۲.۵ درصد بر خودروهای اروپایی تعرفه دارد. همین تفاوت در تعرفهها در سالهای گذشته به از دست رفتن بخشی از بازار داخلی خودرو برای خودروسازان آمریکایی منجر شده است. در کنار آن، اتحادیه اروپا با استفاده از محدودیتهای غیرفنی و استانداردهای بهداشتی خاص، در عمل مانع از ورود بسیاری از کالاهای کشاورزی آمریکایی به بازار خود میشود. محصولات نمادینی مانند ویسکی بوربون، موتورسیکلتهای آمریکایی (مانند هارلی دیویدسون) و حتی قایقهای تفریحی آمریکایی در سالهای اخیر با تعرفههایی تا ۲۵ و ۳۱ درصد مواجه شدهاند.
چین نیز به عنوان بزرگترین رقیب اقتصادی آمریکا، از دههها پیش با استفاده از یارانههای دولتی گسترده، دسترسی محدود شرکتهای خارجی، و تعرفههای بالا، ساختاری ناعادلانه برای تجارت ایجاد کرده است. تعرفههای چین بر گوشت گاو به ۵۶ درصد، بر گوشت خوک به ۸۱ درصد، و بر بسیاری از کالاهای فناوریمحور نیز بهصورت غیرمستقیم و از طریق اجبار به انتقال فناوری اعمال میشوند.
در مقابل این وضعیت، تعرفههای آمریکا در بیشتر موارد بسیار پایینتر از رقبای تجاریاش هستند. برای مثال، تعرفه آمریکا بر واردات خودرو تنها ۲.۵ درصد است، بر پنیر ۱۵ درصد، و بر گوشت گاو تنها ۵ درصد. در چنین شرایطی، ادامه سیاست بازار باز بدون پاسخ به این تعرفهها، تنها به تعمیق کسری تجاری آمریکا و تضعیف پایههای تولید داخلی منجر خواهد شد. آمارها بهروشنی نشان میدهند که چگونه ایالات متحده در بیشتر کالاهای کلیدی با پایینترین تعرفهها عمل میکند، در حالی که طرفهای تجاریاش با استفاده از تعرفههای بالا، حمایتهای داخلی و موانع غیرتعرفهای، رقابت را به نفع خود تغییر دادهاند. این روند نه تنها بر اقتصاد آمریکا، بلکه بر اعتماد عمومی نسبت به نظم جهانی تجاری نیز تأثیر منفی گذاشته است.
در برابر چنین نابرابری روشنی، ایالات متحده نهتنها حق دارد، بلکه وظیفه دارد که از ابزار تعرفهای به عنوان مکانیزمی برای بازگرداندن عدالت و تعادل در تجارت بینالملل استفاده کند. این یک اقدام تهاجمی نیست، بلکه واکنشی مشروع، منطقی و ضروری برای دفاع از منافع ملی است. زمان آن رسیده است که آمریکا قواعد تجارت جهانی را بازنویسی کند—قواعدی که بر مبنای توازن، تقابل، و احترام متقابل شکل گرفته باشد، نه سادگی و تسلیم یکطرفه.
Wednesday, April 2, 2025
A Victory and a Defeat for Elon Musk in Wisconsin
A Reflection on the Balancing Power of American Democracy
Recent events in Wisconsin offered a compelling reminder that American democracy, despite its imperfections and constant tensions, remains an effective mechanism for balancing power among political, legal, and financial forces. Elon Musk, a dominant figure in the tech industry and increasingly active in politics, experienced both a legal victory and an electoral defeat in this battleground state—each showcasing a different facet of how democratic institutions function to preserve equilibrium.
The first event involved a lawsuit brought by Wisconsin’s Democratic attorney general against Musk, alleging that his affiliated organization, America PAC, violated election laws by offering monetary incentives to voters who signed a petition concerning judicial activism. The state court dismissed the complaint, and the Wisconsin Supreme Court declined to even hear the appeal. This legal outcome affirmed the boundaries of lawful political engagement and underscored the judiciary’s ability to remain independent in the face of politically charged accusations.
However, the electoral front told a different story. In the race for a seat on the Wisconsin Supreme Court, liberal candidate Susan Crawford, backed by the Democrats, won against conservative judge Brad Schimel, who was endorsed by prominent Republicans including Donald Trump and Elon Musk. Despite millions of dollars poured into the race and strong backing from conservative voices, the voters ultimately made a different choice.
This contrast—legal vindication on one hand, and electoral loss on the other—demonstrates the resilience and complexity of American democratic systems. Courts may defend political actors from partisan legal attacks, but elections remain in the hands of the people. Money and influence alone are not enough to guarantee victory, as public sentiment retains its primacy at the ballot box.
In this dual outcome, the core strength of American democracy comes into view: power is not concentrated or unchecked. Institutions balance one another, and individuals, no matter how influential, must ultimately operate within a system designed to prevent unilateral control. Elon Musk’s experience in Wisconsin exemplifies this balance—where legal structures can shield legitimate political expression, but electoral results still depend on the will of the people.
Thursday, March 27, 2025
نگاه به شرق ، اشتباه استراتژیک
ایران سالهاست سیاست «نگاه به شرق» را به امید ایجاد توازن در برابر فشارهای آمریکا دنبال میکند، اما عملکرد چین و روسیه نشان میدهد که حمایت آنها از تهران صرفاً در چارچوب منافع خودشان تعریف شده است و نه یک اتحاد راهبردی واقعی. در ظاهر، مقامات جمهوری اسلامی از روابط با مسکو و پکن بهعنوان اتحاد علیه واشینگتن یاد میکنند، اما شواهد تاریخی و واقعیات میدانی حاکی از آن است که این دو قدرت هرجا لازم بوده، منافع ملی و اقتصادی خود را بر دوستی با ایران ترجیح دادهاند. برای نمونه، در جریان پرونده هستهای ایران طی سالهای ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۰، روسیه و چین علیرغم روابط نزدیک با تهران، در نهایت به قطعنامههای تحریمی شورای امنیت علیه ایران رأی دادند. این رویکرد عملگرایانه نشان میدهد که تهران نمیتواند روی همراهی بیقید و شرط مسکو و پکن حساب کند. حتی تازهترین پیمان بهاصطلاح راهبردی ایران و روسیه که در سال ۲۰۲۵ امضا شد، صراحتاً از تعهدات دفاعی متقابل خالی است و صرفاً روابط موجود را رسمیت میبخشد. به بیان دیگر، هیچ نشانی از یک اتحاد نظامی واقعی در آن دیده نمیشود و تأکیدی است بر اینکه این روابط بیش از آنکه اتحاد باشد، ائتلافی مصلحتی و مشروط است.
روسیه در برخورد با ایران همواره نگاهی فرصتطلبانه داشته است. تاریخ نشان میدهد کرملین هرگاه لازم بوده برای کسب امتیاز از غرب، از کارت ایران استفاده یا حتی آن را قربانی کرده است. به عنوان نمونه، در سال ۲۰۱۰ روسیه حمایت خود از تحریمهای شدیدتر علیه برنامه هستهای ایران (قطعنامه ۱۹۲۹ شورای امنیت) را به شرط امتیازگیری از واشینگتن اعلام کرد. همچنین در همان دوره، مسکو تحویل سامانه دفاع موشکی اس-۳۰۰ به ایران را بهرغم قرارداد قبلی، به دلیل فشار آمریکا و اسرائیل ممنوع کرد. این اقدامات نشان داد که دوستی روسیه با تهران حد و مرز دارد و در تقابل با غرب، ایران اولین اولویتش نیست. در سالهای اخیر نیز الگوی رفتاری مسکو تغییری نکرده است. روسیه در جنگ سوریه با ایران همکاری کرد، اما همزمان برای حفظ منافع خود با اسرائیل بر سر عدم تداخل حملات به نیروهای ایران در سوریه هماهنگی داشت. تازهترین پیمان ۲۰۲۵ میان تهران و مسکو نیز برخلاف انتظار برخی، هیچ بند دفاعی الزامآوری ندارد و صرفاً تعهد کردهاند که به دشمن یکدیگر کمک نکنند – تعهدی که به روشنی بیان میکند کرملین در صورت حمله آمریکا یا اسرائیل به ایران، به کمک تهران نخواهد آمد. در واقع، یک کارشناس روابط روسیه و ایران تصریح کرده است که مسکو «نه میتواند و نه خواهد خواست به نجات ایران در تقابلش با آمریکا و اسرائیل بیاید».
فراموش نکنیم که اهداف واقعی روسیه در تقابل با غرب جای دیگری تعریف شده است. جنگ اوکراین میدان اصلی رویارویی مسکو با آمریکا و اروپا بوده و نقش ایران در این معادله فرعی است. روسیه در سال ۲۰۲۲ برای تأمین کمبودهای تسلیحاتی خود متوسل به پهپادهای ایرانی شد و این وابستگی موجب تقویت رابطه دو کشور گردید. اما اکنون با گذشت زمان، مسکو بخش اعظم خواستههای خود در قبال غرب را در اوکراین دنبال میکند. اگر کرملین موفق شود بخشهای اشغالی اوکراین را رسماً ضمیمه خاک خود کند، عملاً سهم خود را در جدال با غرب برداشته است و دیگر دلیلی نمیبیند هزینهی اضافی برای حمایت جدی از ایران بپردازد. واقعیت این است که به گواه تحلیلگران، در سال ۲۰۲۵ روسیه با ارتقای تولید پهپاد داخلی و پیشروی در جنگ، دیگر به اندازه سال اول جنگ اوکراین محتاج کمک نظامی ایران نیست و دست برتر را در اوکراین پیدا کرده است؛ لذا کمک تهران دیگر برایش حیاتی و تعیینکننده بهشمار نمیرود. از سوی دیگر، روسها هوشیارند که هرگونه تقویت بیمحابای توان نظامی ایران میتواند نگرانی جدی شرکای مهمشان مثل عربستان و امارات را برانگیزد. بنابراین در سناریویی که کرملین از تقابل اوکراین به اهدافش برسد، احتمالاً ترجیح میدهد تنش جدیدی با غرب بر سر ایران ایجاد نکند. در مجموع، روابط تهران-مسکو هرچند در ظاهر «استراتژیک» خوانده میشود، اما در عمل روسیه ایران را شریکی درجهدو تلقی میکند که میتوان در معامله با رقبای بزرگ از آن بهرهبرداری کرد. چنانکه ارزش کل تجارت سالانه ایران و روسیه حدود ۴ تا ۵ میلیارد دلار بیشتر نیست و اقتصاد ایران در اندازهای نیست که برای مسکو نقش حیاتی داشته باشد. این در حالی است که کشورهایی مانند ترکیه و امارات هر یک تجارت و سرمایهگذاری بسیار گستردهتری با روسیه دارند و برای کرملین مهمتر از ایران هستند. به بیان صریح، تهران برای مسکو یک مهره در صفحه شطرنج ژئوپلیتیک است، نه یک همپیمان که بخواهد بخاطرش قمار بزرگی با غرب انجام دهد.
در مورد چین نیز وضع کمابیش مشابه است. پکن یک قدرت اقتصادی است که روابطش با کشورها عمدتاً بر پایه تجارت و منافع بازرگانی تعریف میشود، نه تعهدات ایدئولوژیک یا اتحادهای نظامی. چین برخلاف روسیه سعی کرده با همه بازیگران خاورمیانه روابط متوازن داشته باشد؛ از یک سو شریک اقتصادی اصلی ایران است و از سوی دیگر بزرگترین خریدار نفت عربستان سعودی و امارات و حتی دارای روابط رو به رشد با اسرائیل. هدف استراتژیک چین در منطقه حفظ ثبات مسیرهای تأمین انرژی و پرهیز از درگیر شدن در منازعات پرهزینه است. پکن آشکارا اعلام کرده که به دنبال جانشینی آمریکا در خاورمیانه نیست و ترجیح میدهد نقش یک میانجی بیطرف را ایفا کند. نمونه بارز آن میانجیگری چین در آشتی تهران و ریاض در سال ۲۰۲۳ بود که نشان داد پکن بیش از آنکه متحد ایران باشد، به دنبال ثبات منطقهای برای تضمین منافع خویش است. چنین رویکردی به این معناست که چین هرگز خود را متعهد به پشتیبانی تمامقد از ایران در برابر غرب نمیبیند. حتی در شورای امنیت نیز هرگاه اقتضا کرده، چین به فشارهای بینالمللی علیه تهران تن داده است. به عنوان مثال، پکن در قطعنامههای تحریمی سالهای ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷ و ۲۰۱۰ علیه ایران همراه آمریکا و اروپا رأی داد و بدینترتیب نشان داد که در مسائلی مانند عدم اشاعه هستهای، حاضر است تهران را تحت فشار قرار دهد. این حقیقت که چین و روسیه خود از بانیان تحریمهای سازمان ملل بودند، بهخوبی نشان میدهد ادعای «وتوی قطعی هر قطعنامه علیه ایران» از سوی این دو، افسانهای بیش نبوده است
Wednesday, March 26, 2025
کره شمالی، آخرین اشتباه آمریکا در اتمی شدن .درسی که دیگر تکرار نخواهد شد
برنامه هستهای جمهوری اسلامی ایران، که قرار بود نماد قدرت و اقتدار ملی معرفی شود، امروز به تهدیدی حیاتی برای خود نظام تبدیل شده است؛ تهدیدی که محصول یک راهبرد غلط، فقدان عقلانیت راهبردی، و اصرار بر شعارهایی پوچ در برابر واقعیات بینالمللی است. پرونده ایران اکنون دقیقاً در همان مسیری قرار دارد که کره شمالی از دهه ۹۰ میلادی آغاز کرد
تجربه کره شمالی برای آمریکا بهعنوان یک شکست تاریخی ثبت شده است. در سال ۱۹۹۴، دولت بیل کلینتون با هدف مهار فعالیتهای پلوتونیومی پیونگیانگ، توافق «چارچوب توافقشده» را امضا کرد. این توافق چند سال دوام آورد، اما از سال ۲۰۰۲ و در دولت بوش، کره شمالی متهم به غنیسازی اورانیوم شد، از پیمان NPT خارج گردید و نهایتاً در سال ۲۰۰۶ نخستین آزمایش هستهای خود را انجام داد. امروز، کره شمالی زرادخانهای کوچک از کلاهکهای اتمی دارد و هیچکس حتی نمیتواند درباره خلعسلاح آن سخن بگوید. از نگاه نهادهای امنیتی آمریکا، این نه فقط شکست یک توافق، بلکه فروپاشی کامل سیاست مهار تدریجی بود. مقامات آمریکایی در نتیجه این تجربه، قاطعانه معتقدند این سناریو در قبال ایران نباید تکرار شود.
اما جمهوری اسلامی، مسیر کره شمالی را با منطقی نادرست و بدون ابزارهای حمایتکننده ادامه داده است. پس از خروج آمریکا از برجام در سال ۲۰۱۸، بهجای ورود به یک بازنگری استراتژیک، حکومت تصمیم گرفت همه ظرفیتهای هستهای را با سرعت احیا و توسعه دهد. امروز طبق گزارش آژانس بینالمللی انرژی اتمی، سطح غنیسازی ایران به ۶۰ درصد رسیده و زمان گریز هستهای به چند هفته کاهش یافته است. در عمل، حکومت ایران کشور را در آستانه یک جنگ قرار داده، بدون آنکه کوچکترین آمادگی سیاسی، اقتصادی یا نظامی برای آن داشته باشد.
در همین بستر بحرانی، دونالد ترامپ در مارس ۲۰۲۵ نامهای رسمی به رهبر جمهوری اسلامی فرستاد و بهصراحت اعلام کرد ایران دو ماه فرصت دارد تا مذاکراتی جدی و بدون بازیهای دیپلماتیک را بپذیرد. پیام روشن بود: یا توافق، یا رویارویی. این نامه با هماهنگی کامل آمریکا، اسرائیل، امارات و عربستان تنظیم شد و در حالی به تهران رسید که همزمان رزمایشهای نظامی با تمرکز بر حمله به تأسیسات زیرزمینی ایران در جریان بود. تسلیح اسرائیل به بمبهای سنگرشکن، حضور B-52 در منطقه، و آمادگی اسرائیل برای حمله یکجانبه، همگی بهروشنی نشان میدهد که تهدید نظامی اینبار نه تبلیغاتی، بلکه اجرایی و جدی است.
پاسخ نظام به این تحول سرنوشتساز، چیزی نبود جز تکرار همان شعارهای قدیمی و تکراری : مذاکره تحت فشار ممنوع است، دشمن نمیتواند هیچ غلطی بکند، و ما راه خود را ادامه میدهیم. رهبر جمهوری اسلامی، در سخنرانی پس از دریافت نامه، مذاکره را فریب دانست و دستور تداوم راهبرد تقابل را داد. اما هیچکس نگفت که ادامه این راه، نه قدرت میآورد، نه بازدارندگی، و نه مشروعیت؛ تنها چیزی که به همراه دارد، منزویتر شدن ایران، عمیقتر شدن بحران اقتصادی، و نزدیکتر شدن خطر برخورد نظامی است.
واقعیت این است که جمهوری اسلامی در موقعیتی نیست که بتواند در یک جنگ تمامعیار از خود دفاع کند. اقتصاد کشور در آستانه فروپاشی است، ذخایر ارزی تحلیل رفته، مردم زیر فشار تورم و فقر خرد شدهاند، و سپاه پاسداران بیشتر درگیر سرکوب داخلی و کنترل قدرت سیاسی است تا آمادگی نظامی واقعی. در چنین شرایطی، شعار مقابله با آمریکا و اسرائیل، چیزی جز خودفریبی نیست. ادامه پروژه هستهای در این سطح، نه از روی قدرت، بلکه از روی بیپشتوانگی عقلانی است؛ نوعی فرار به جلو برای نظامی که جز بحرانآفرینی چیزی در کارنامهاش نمانده است.
اسرائیل اعلام کرده است که اگر ایران حتی به آستانه توانایی ساخت بمب برسد، بدون هماهنگی با هیچکس، حمله خواهد کرد. آمریکا نیز نشان داده است که اینبار قصد ندارد مانند کره شمالی نظارهگر باشد. در چنین شرایطی، سکوت و انفعال جمهوری اسلامی نه از موضع قدرت، بلکه نشانه ضعف مطلق، سردرگمی و ناتوانی در تصمیمگیری است. حکومت حتی نمیتواند صادقانه به مردمش بگوید که چه چیزی را دنبال میکند: برق هستهای؟ بازدارندگی؟ یا فقط بازی با آتش برای بقا؟
با توجه به تجربه کره شمالی، جهان دیگر قصد ندارد اجازه دهد کشوری به آستانه هستهای برسد و بعداً کنترل از دست برود. مقامات آمریکایی تأکید کردهاند که اشتباه گذشته تکرار نخواهد شد. اینبار، نه گفتگوهای بیپایان، نه توافقهای بدون ضمانت، و نه انکارهای پوچ تهران، مانع تصمیمهای سخت نخواهند شد. دو ماه پیشرو، آخرین فرصت برای جلوگیری از ورود ایران به یک رویارویی نظامی بالقوه است—رویاروییای که نتیجه آن نه فقط تخریب زیرساختهای هستهای، بلکه احتمالاً پایان نظامی است که در مدیریت بقا، بیش از هرچیز ناتوان و گرفتار توهم قدرت بوده است.
Monday, March 24, 2025
Returning Education to the People
Donald Trump’s decision to eliminate the U.S. Department of Education may seem controversial at first glance, but upon closer examination—supported by data and a broader historical perspective—it can be seen as a fundamental step toward reforming America’s educational system. Established in 1979, the Department operates with a budget exceeding $79 billion and employs over 4,400 staff. Yet, over the past four decades, it has failed to produce results that justify such vast expenditures. Despite this massive investment, American students consistently underperform in international assessments such as the PISA exam, particularly in math and science, compared to their peers in other developed countries. Meanwhile, approximately 90% of funding for U.S. public schools comes from state and local governments, not from Washington. This means the Department has little direct role in day-to-day education and primarily serves as a bureaucratic layer that imposes nationwide policies—often out of touch with local needs.
In a federal republic like the United States, centralizing control over education contradicts the very principles of federalism, which distribute power between national and state governments. Local communities know far better than distant officials in Washington what their students need, and eliminating the Department would return that control to the hands of parents, schools, and local governments. Such a move would increase flexibility, efficiency, and accountability, allowing resources to be redirected from bloated administration to classrooms and students. It would also encourage the expansion of alternative models like charter schools, private education, and homeschooling—all of which have proven more responsive and effective in recent years.
Beyond administrative inefficiency, the Department of Education has also become a platform for promoting specific political ideologies in recent years. Controversial subjects related to gender, race, or history have sparked broad concern among parents and educators who feel these topics are being imposed in a top-down, one-sided manner. Abolishing the Department would prevent such federal overreach and allow communities to decide what content best serves their students’ values and educational needs.
Critics warn that eliminating the Department may widen educational inequality across states. However, inequality has persisted even with the Department in place. Experience shows that centralization has done little to resolve disparities in education. In fact, educational justice is more likely to emerge from responsive, localized governance structures than from sweeping, one-size-fits-all federal mandates.
Ultimately, Trump’s decision is not about dismantling education—it’s about restoring control to the people most invested in children’s futures. It is a move toward decentralization, reduced bureaucracy, renewed adherence to federal principles, and increased room for innovation. This policy shift reflects the wishes of many American parents and educators who seek a more accountable and effective educational system. With proper planning and support, returning education to the local level may well be the catalyst needed to reshape the future of learning in the United States.
بازگشت آموزش به مردم
تصمیم دونالد ترامپ برای انحلال وزارت آموزش و پرورش ایالات متحده، در نگاه نخست برای بسیاری جنجالی بهنظر میرسد، اما اگر این اقدام را با نگاهی مستند و تحلیلی مورد بررسی قرار دهیم، میتوان آن را یک گام اصولی در راستای اصلاح بنیادین نظام آموزشی آمریکا تلقی کرد. وزارت آموزش و پرورش که در سال ۱۹۷۹ تأسیس شد، علیرغم بودجهای بالغ بر ۷۹ میلیارد دلار و بیش از ۴۴۰۰ کارمند، نتوانسته در چهار دههٔ گذشته کارنامهای قابل دفاع ارائه دهد. با وجود این حجم از هزینه، ایالات متحده در آزمونهای بینالمللی مانند PISA، بهویژه در زمینههای ریاضی و علوم، عملکردی پایینتر از میانگین کشورهای صنعتی داشته و نارضایتی از کیفیت آموزش در بسیاری از ایالتها همچنان پابرجاست. این در حالی است که حدود ۹۰٪ بودجه مدارس دولتی آمریکا توسط ایالتها و دولتهای محلی تأمین میشود و عملاً وزارت آموزش نقش اجرایی مستقیم در آموزش روزمره ندارد، بلکه بیشتر به یک لایه بوروکراتیک در سیاستگذاریهای مرکزی و تحمیل الزامات یکسان به مناطق متفاوت تبدیل شده است.
در کشوری با ساختار فدرالی مانند ایالات متحده، تمرکز قدرت آموزشی در یک نهاد مرکزی فدرال نه تنها با روح قانون اساسی در تضاد است، بلکه ناکارآمدی عملی آن نیز در طول زمان اثبات شده است. جوامع محلی بهتر از هر نهاد فدرالی در واشنگتن میدانند که دانشآموزانشان به چه نوع آموزش، محتوا و روشهایی نیاز دارند. حذف این وزارتخانه به معنای بازگرداندن اختیار به مدارس، خانوادهها، و دولتهای محلی است؛ حرکتی در جهت افزایش انعطاف، پاسخگویی و کارایی. این تصمیم همچنین میتواند منابع مالی را بهجای هزینه در ساختارهای اداری متمرکز، مستقیماً به کلاسهای درس و دانشآموزان اختصاص دهد و باعث رشد و توسعه انواع الگوهای جایگزین آموزشی مانند مدارس چارتر، خصوصی و آموزش خانگی شود که کارایی آنها در سالهای اخیر به اثبات رسیده است.
علاوه بر ناکارآمدی اجرایی، وزارت آموزش در سالهای اخیر به بستری برای نفوذ ایدئولوژیهای سیاسی خاص در نظام آموزشی تبدیل شده است؛ موضوعاتی مانند جنسیت، نژاد، یا بازنویسی تاریخ آمریکا بهشکلی یکجانبه، سبب بروز اعتراضات گستردهای در میان والدین و فعالان اجتماعی شده است. حذف این وزارتخانه میتواند موجب جلوگیری از تحمیل چنین محتواهایی از سوی نهادهای متمرکز شود و تصمیمگیری در این زمینه را به جوامع بومی واگذار کند.
اگرچه برخی از منتقدان نگراناند که این تصمیم به افزایش نابرابری میان ایالتها منجر شود، اما تجربه نشان داده که وجود وزارت آموزش نیز نتوانسته مانع این نابرابریها شود. در حقیقت، عدالت آموزشی بیش از آنکه به تمرکزگرایی وابسته باشد، نیازمند ساختارهایی پاسخگو، انعطافپذیر و متناسب با نیازهای محلی است. در مجموع، اقدام ترامپ نه بهمنزلهٔ تضعیف آموزش، بلکه بهعنوان حرکتی برای بازگرداندن کنترل به دست مردمی که مستقیماً درگیر تربیت نسل آیندهاند، قابل دفاع است. تمرکززدایی، کاهش بوروکراسی، بازگشت به اصول فدرالیسم، و ایجاد فضای باز برای نوآوری آموزشی، میتوانند زمینهساز تحولاتی مثبت و پایدار در نظام آموزش ایالات متحده باشند. این تصمیم نه تنها عقلانی و مستند است، بلکه پاسخی به خواست بسیاری از والدین و معلمان آمریکایی برای بازپسگیری اختیار از دولت فدرال و شکلدادن به آیندهای بهتر برای فرزندانشان است
Friday, March 21, 2025
توهم بقای نظام از دل یک جنگ محدود: محاسبه خامنهای و واقعیتهای مرگبار
علی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، به این جمعبندی رسیده که در صورت وقوع جنگ با آمریکا یا اسرائیل، این جنگ به درگیری کلاسیک و اشغال خاک ایران منجر نخواهد شد، بلکه به یک جنگ محدود هوایی و موشکی ختم خواهد شد. تجربهای که او از جنگهای دو دهه گذشته در منطقه دارد، او را به این باور رسانده که آمریکا تمایلی به اعزام نیروی زمینی ندارد و حملاتش معمولاً محدود به زیرساختها و مواضع نظامی است. بر همین اساس، خامنهای فکر میکند اگر بتواند با استفاده از ساختار امنیتی و سرکوب گسترده، اعتراضات داخلی را مهار کند و دستگاه قدرت را حفظ نماید، نظام جمهوری اسلامی نهتنها فرو نخواهد پاشید بلکه از دل جنگ، قدرت و مشروعیتی تازه خواهد یافت.
او تصور میکند در شرایط جنگی میتواند فضای داخلی را بهطور کامل امنیتی کرده، هرگونه اعتراض را با توجیه «همصدایی با دشمن» سرکوب کند، و پس از پایان جنگ، تمام ناکارآمدیها و بحرانهای اقتصادی کشور، از کمبود آب و برق گرفته تا فقر، بیکاری، و تورم را به گردن دشمن خارجی بیندازد. به باور او، جنگ فرصتی خواهد بود برای یکدستسازی ساختار قدرت، تصفیه حساب با مخالفان، و تحکیم پایههای نظام برای چند دهه دیگر. اما آنچه خامنهای از آن غافل است، این است که اینبار شرایط بسیار متفاوتتر از گذشته است و محاسباتش میتواند به بهای سقوط قطعی نظام تمام شود.
توان نظامی غرب در دهههای اخیر بهگونهای تکامل یافته که میتواند با دقت بسیار بالا، زیرساختهای حیاتی نظام جمهوری اسلامی را در ساعات اولیه جنگ از کار بیندازد. اتاقهای فرماندهی سپاه، مراکز کنترل اطلاعاتی، سامانههای موشکی، و شبکه ارتباطی سپاه در سراسر کشور در فهرست اهداف اول قرار دارند. برخلاف جنگ ایران و عراق که سالها طول کشید و تلفات عظیمی داشت، اینبار هدف نه اشغال خاک، بلکه نابودی مغز فرماندهی نظام است. آمریکا و متحدانش نیازی به اشغال زمینی ندارند؛ کافیست سیستم فرماندهی فلج شود تا کشور در هرجومرج فرو رود.
از سوی دیگر، جامعه ایران دیگر آن جامعه دهه شصت نیست. نه مردم آماده فداکاری هستند، نه نظام مشروعیتی دارد که بتواند آنان را به جبهه ببرد. سالها فشار اقتصادی، سرکوب، فساد و بیعدالتی، جامعه را خسته و منفجرپذیر کرده است. اگر جنگی دربگیرد، نهتنها کسی از رژیم حمایت نخواهد کرد، بلکه همان خشم انباشته میتواند به شورشهای گسترده درون شهری تبدیل شود. در چنین وضعیتی، دستگاه سرکوب دیگر کافی نخواهد بود؛ چون دامنه اعتراضات و نافرمانی گستردهتر از آن است که بتوان با آن مقابله کرد.
از منظر اقتصادی نیز نظام جمهوری اسلامی در شرایطی نیست که بتواند یک جنگ را تحمل کند. تحریمهای فعلی اقتصاد ایران را بهلبه پرتگاه بردهاند. اگر زیرساختهای نفتی، صنعتی، یا انرژی کشور در جریان جنگ آسیب ببینند، ممکن است کشور دچار فروپاشی اقتصادی کامل شود. قطع آب، برق، گاز، سوخت و مواد غذایی میتواند نظم اجتماعی را در عرض چند روز بر هم بزند. در آن زمان، دیگر هیچ توجیهی کارگر نخواهد بود؛ نه شعار استقلال، نه فریاد بر سر دشمن خارجی. جامعهای که گرسنه و درمانده باشد، بهسرعت به نقطه انفجار میرسد.
خامنهای همچنین به اشتباه فکر میکند که میتواند در این مسیر روی حمایت روسیه و چین حساب کند. اما واقعیت این است که روسیه به شدت درگیر جنگ اوکراین است و منابعش محدود شده و چین نیز در شرایط حساسی از رقابت جهانی با غرب بهسر میبرد و تمایلی ندارد که به خاطر ایران وارد بحران نظامی یا اقتصادی تازهای شود. بنابراین، برخلاف تصور خامنهای، در لحظه حساس، جمهوری اسلامی احتمالاً کاملاً تنها خواهد ماند.
از همه مهمتر، جمهوری اسلامی اکنون با بحران جانشینی نیز روبهروست. خامنهای بیمار و سالخورده است و جانشین رسمی و پذیرفتهشدهای برای او وجود ندارد. در شرایط جنگی، اگر او بمیرد یا قادر به اداره کشور نباشد، نظام با خلأ قدرت مواجه میشود که میتواند به فروپاشی کامل ساختار رهبری بیانجامد. در چنین سناریویی، نه سپاه توان اداره کشور را خواهد داشت، نه هیچ نهاد دیگری از مقبولیت و انسجام کافی برای اداره کشور برخوردار است.
خامنهای از تجربه بشار اسد و بقای او در سوریه الهام میگیرد، اما تفاوتها بنیادین است. ایران سوریه نیست، جامعهاش پیچیدهتر است، و سطح نارضایتی و آگاهی عمومی بهمراتب بالاتر. تصور خامنهای از یک جنگ محدود و قابل کنترل، بیش از آنکه یک راهبرد سیاسی باشد، نوعی توهم خطرناک است که میتواند به بهای پایان قطعی جمهوری اسلامی تمام شود. اینبار، نه مردم با او خواهند بود، نه شرایط جهانی، و نه حتی بخشهایی از نظام. و شاید اینبار، برخلاف دفعات قبل، او دیگر نتواند جان سالم بهدر ببرد
Subscribe to:
Posts (Atom)
تخریب پلها؛ تقویت سپاه یا مقدمهای برای فروپاشی جمهوری اسلامی؟
یکی از پرسشهایی که این روزها درباره حملات به پلها، جادهها و سایر زیرساختهای ایران مطرح میشود، این است که آیا چنین اقداماتی واقعاً به تض...
-
(An Anatomy of Contradiction in New York’s New Mayor) Zohran Mamdani’s election as the new mayor of New York City was widely hailed as a ...
-
Donald J. Trump was a distinctive figure in America’s public sphere from a young age — a successful businessman, a blunt speaker, and a ma...
-
در سالهای اخیر، ونزوئلا به یکی از مهمترین کانونهای توجه سیاست خارجی آمریکا تبدیل شده است؛ نه فقط به دلیل منابع عظیم نفتی و جایگاه ژئوپل...